اعتراف میکنم بچه که بودم همیشه دلم میخواس
یه جوری داداش کوچیکمو سر به نیس کنم! رفتم بقالی مرگ موش بگیرم آقاهه که میدونس چه
فسقل مشنگیم بجاش آرد بهم داد منم ریختم تو قابلمه نهار! سر سفره وقتی همه شروع
کردن به خوردن یهو گریهام گرفت! با چشای خیس تا ته غذامو خوردم ک همه با هم
بمیریم!!!!!!!
اعتراف میکنم تا سنه 13-12 سالگی تحت تاثیر حرفای
مادربزرگم که خیلی تو قید و بند حجاب بود با روسری میشستم جلوي تلویزیون مخصوصا از
ایرج طهماسب خیلی خجالت میکشیدم. زیاد میخندید فکر میکردم بهم نظر
داره!!
اعتراف يكي از دوستان: مامان بزرگ خدا بیامرز ما تو 95 سالگی فوت
کرد. صبح روزی که مامان بزرگم فوت کرده بود همه دور جنازش نشسته بودیم و همه داشتن
گریه میکردن.. جمعیتم زیاد بود ... منو داداشمم تو بغل هم داشتیم گریه میکردیم ....
اشک فراوون بود و خلاصه جو گریه بود ... یهو دختر خالم که تازه رسیده بود اومد تو
حیاط و با جدیت داد کشید: مامان بزرگ زود رفتی ... یهو کل خونه رفت رو هوا ...حالا
خندمون قطع نمیشد!!
یه شب مادرم مریض بود داشتم ازش پرستاری میکردم بعد گفت
برو برام آب بیار رفتم آب آوردم دیدم خوابش برده اومدم تریپ بایزید بسطامی بردارم
صبر کنم بیدار شه یه دفعه یه لحظه خوابم برد آبو ریختم رو مامانم
!!!!!!!!
وقتی پدرم روزنامه میخونه روزنامه رو وسط آسمون و زمین تو هوا جلوی
صورتش نگه میداره، اعتراف میکنم بچه که بودم یواشکی میرفتم پشت روزنامه طوری که
پدرم منو نبینه و با مشت چنان میکوبیدم وسط روزنامه، پاره که میشد هیچ، عینکش می
افتاد و بابا کل مطلب رو گم میکرد. کلاً پدرم 30ثانیه هنگ میکرد. بعد یک نگاه عاقل
اندر سفیهی به من میکرد و حرص میخورد. اما هیچی بهم نمیگفت و من مانند خر کیف
میکردم. تا اینکه یه روز پدرم پیش دستی کرد و قبل از من روزنامه رو کشید و با داد
گفت: نکن بچـه. منم هول شدم مشت رو کوبیدم تو عینکه بابام. عینک شکست. من 5 روز تو
شوک بودم!!
اعترافِ عموم: روز تولد 19سالگيم خودم يادم نبود، اومدم خونه
ديدم در قفله چراغ ها هم خاموشه، يه باد گنده اي ول دادم وسط خونه كه انقد صداش
بلند بود خودم جا خوردم، بعد چراغ ها رو كه روشن كردم ديدم دوستام وسط سالن با كلاه
بوقي و برف شادي افتادن كف سالن هي ميخندن بعد يكسري هم سرخ شدن ميگن تولد تولدِت
مبارك... كيكم از دست يكي از دوستام افتاد وسط سالن، خلاصه شب به ياد ماندني
شد...
اعتراف میکنم بچه که بودم شبا پیش خواهرم میخوابیدم وسطای شب که
مطمئن میشدم که خوابش سنگین شده دستشو میکردم تو دماغم!!
سوار اتوبوس شدم،
رفتم تو، قسمت آقایون پیش یه آقایی نشستم و از خستگی خوابم برد، نزدیک مقصد دیدم
زانوم درد میکنه فهمیدم آقایه کناری 3-2 بار با کیفش کوبیده تو پام تا بیدارم کنه
چون میخواست پیاده بشه و من جلوش رو گرفته بودم، خیلی شاکی نگاش کردم، راننده هم
بالا سرم بود. آقاهه گفت : ببخشید خانم 5 بار صداتون کردم نشنیدین، ترسیدیم. اعتراف
میکنم برای اینکه ضایع نشم که مثل خرس خواب بودم وانمود کردم که کَر هستم و با زبون
کر و لالی و طلبکارانه عصبانیتم رو نشون دادم، مرد بیچاره اینقدررررر ناراحت شده
بود 10 دفعه با دست و ایما و اشاره از من معذرت خواهی میکرد!!
اعتراف ميکنم راهنمايي که بودم به شدت جو گير بودم،
همسايگيمون يه خانومه بود که تازه از شوهرش طلاق گرفته بود، شوهره هم هر روز ميومد
و جلو در خونش سر و صدا راه مينداخت، خيلي دلم واسه خانومه ميسوخت. يه روز که طرف
اومده بود عربده کشي، تصميم گرفتم که برم و جلوش در بيام. رفتم تو کوچه و گفتم آهاي
چيکارش داري؟ يارو يه نگاه بهم انداخت و يه پوزخندي زد و به کارش ادمه داد، منم سه
پيچش شدم، وقتي ديد من بيخيالش نميشم گفت اصلا تو چيکارشي؟ منم جوگير، گفتم لعنتي
زنمه!!
چهار سال پیش باید آندوسکوپی
میکردم. از یه لوله باد میفرستن تو باسن مبارک که راحت دیده شه. دکتره نمیدونم چی
بود داستان که باد خالی نکرد. یه تاکسی گرفتم برم خونه. وسطا راه دیگه داغون فشار
آورده بود از دستم در رفت گوزیدم. منم دیگه دیدم آبروم رفته دلدرد شدیدم دارم از
فشار باد, هر چی بود دادم. انقدم فشارش زیاد بود کل ماشین رفته بود رو ویبره.
راننده لامصب جاده رو ول کرده بود نعره میزد یا امام هشتم...یا حسین. یه پیرمرده هم
داد میزد حواست به جلو باشه. راننده فهمید من گوزیدم زد بقل گفت یابوو گم شو پایین
فک کردم آمریکا حمله کرده
احمقانه ترین کار زندگیم این بود که سعی
کردم مفهوم ای دی اس ال رو برا مادربزرگم توضیح بدم!!
تو عروسي نشسته بودم
يه بچه 3 ، 4 ساله اومد يک هسته هلو داد بهم، منم نازش کردم هسته رو گرفتم انداختم
زير ميز، چند ثانيه بعد ديدم دوباره آوردش، اين دفعه پرتش کردم يه جاي دور ديدم
دوباره آورد!! مي خواستم اين بار خيلي دور بندازمش که بغل دستيم بهم گفت آقا اين
بچس سگ نيست! طرف باباي بچه بود!!
اعتراف میکنم دوره دبستان امتحان جغرافی
داشتیم یه سوالش این بود: تنها قمر کره زمین؟ من هم با اطمینان کامل نوشتم قمر بنی
هاشم!!!
اعتراف ميكنم بچه كه بودم با دختر و پسر خاله هام لباس كهنه
ميپوشيديم ميرفتيم گدايي با درامدش بستني ميگرفتيم كه همسايمون مارو لو داد و كتك
خورديم!!
سوم دبستان که بودم یه روز معلممون مدرسه نیومد منم ظهرش رفتم در
خونشون که یه کوچه بالاتر از ما بود تکلیف شبمو ازش گرفتم.
اعتراف میکنم به
عنوان 1 مهندس میخواستم دیوار رو سوراخ کنم، شک داشتم که از زیر جایی که میخوام
سوراخ کنم سیم برق رد شده باشه، واسه اینکه برق نگیرتم فیوز رو قطع کردم، تازه وقتی
دیدم دریل کار نمیکنه کلی غصه خوردم که دریل سوخت !!
اعتراف میکنم بچه که
بودم..جو گیر بودم نماز بخونم....بعد چادر گل منگولیمو میذاشتم مهرم میذاشتم رو به
قبله وا میستادم شروع میکردم به نماز خوندن...اما جای سوره ها شعر کلاه قرمزیو می
خوندم....>>>آقای راننده...آقای راننده...یالا بزن توو
دنده.... |
+
نوشته شده در
90/10/26ساعت 14:17  توسط صلاحی تفرشی
|
خدا را شکر که تمام شب
صدای خرخر همسرم را می شنوم . این یعنی او زنده و سالم کنار من خوابیده است
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
خدا را شکر که دختر
نوجوانم همیشه از شستن ظرفها شاکی است
این یعنی او در خانه است
و در خیابانها پرسه نمی زند
______________________________________
خدا
را شکر که مالیات
. می پردازم. این یعنی شغل و درآمدی دارم و
بیکار نیستم
_______________________________________
خدا را شکر که لباسهایم
کمی برایم تنگ شده اند. این یعنی غذای کافی برای خوردن
دارم
_______________________________________
خدا را شکر که در پایان
روز از خستگی از پا می افتم. این یعنی توان سخت كار
كردن را دارم
_______________________________________
خدا را شکر که باید زمین
را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم. این یعنی من خانه
ای دارم
_______________________________________
خدا را شکر که باید ریخت
و پاش های بعد از مهمانی را جمع کنم .این یعنی من در
دوستانم بوده ام میان.
_______________________________________
خدا را شکر که در جایی
دور جای پارک پیدا کرده ام. این یعنی هم توان راه رفتن
دارم و هم اتومبیلی برای
سوار شدن
_______________________________________
خدا را شکر که سروصدای
همسایه را می شنوم. این یعنی من توان شنیدن دارم
______________________________________
خدا را شکر که این همه
شستنی و اتو کردنی دارم. این یعنی من لباس برای پوشیدن
دارم
__________________________________
خدا را شکر که هر روز صبح
با صدای زنگ ساعت بیدار می شوم. این یعنی من هنوز
زنده ام
_______________________________________
خدا را شکرکه گاهی اوقات
بیمار میشوم ...که باعث میشود به خاطر بیاورم
اکثر اوقات سالم و سلامت
هستم که
_______________________________________
خدا را شکر که خرید
هدایای سال نو جیب من را.
خالی می کند
این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم
خدایا به داده ها و نداده
هایت شکر – که داده هایت نعمت است و نداده هایت حکمت
+
نوشته شده در
90/10/26ساعت 13:55  توسط صلاحی تفرشی
|
سخت آشفته و غمگین بودم…
به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…
خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم...
چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !
اولی کامل بود،
دومی بدخط بود بر سرش داد زدم... سومی می لرزید... خوب، گیر آوردم !!! صید در دام افتاد و به چنگ آمد زود... دفتر مشق حسن گم شده بود این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت تو کجایی بچه؟؟؟ بله آقا، اینجا همچنان می لرزید... ” پاک تنبل شده ای بچه بد ” " به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند" ” ما نوشتیم آقا ” بازکن دستت را... خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم او تقلا می کرد چون نگاهش کردم ناله سختی کرد... گوشه ی صورت او قرمز شد هق هقی کردو سپس ساکت شد... همچنان می گریید... مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد …… گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود غرق در شرم و خجالت گشتم جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود سرخی گونه او، به کبودی گروید …..
صبح فردا دیدم که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر سوی من می آیند... خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من تا که حرفی بزنند شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ” گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟ گفت : این خنگ خدا وقتی از مدرسه برمی گشته به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده قصه ای ساخته است زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….
چشمم افتاد به چشم کودک... غرق اندوه و تاثرگشتم منِ شرمنده معلم بودم لیک آن کودک خرد وکوچک این چنین درس بزرگی می داد بی کتاب ودفتر ….
من چه کوچک بودم او چه اندازه بزرگ به پدر نیز نگفت آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم من از آن روز معلم شده ام …. او به من یاد بداد درس زیبایی را...
که به هنگامه ی خشم نه به دل تصمیمی نه به لب دستوری نه کنم تنبیهی
***
یا چرا اصلا من
عصبانی باشم با محبت شاید،
گرهی بگشایم
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
+
نوشته شده در
90/08/25ساعت 17:10  توسط صلاحی تفرشی
|
فقط یه ایرانی میتونه وقتی میره مهمونی فوری از صاحبخانه بپرسه اینجا متری چند ؟
فقط یه ایرانی میتونه هر چیزی که می افته رو زمین با یک فوت ضد عفونی کنه !
فقط یه ایرانی میتونه کمتر ازیک سال بعد از مهاجرتش به یه کشور دیگه، زبان یاد بگیره، وارد دانشگاه بشه، تازه شاگرد اول کلاس هم بشه!
فقط یه ایرانی میتونه جلد بستنی که هیچی توش نداره رو لیس بزنه ولی بعد وقتی مهمونی تموم میشه همینطوری دیس دیس غذا بریزه تو سطل اشغال!!!
فقط یه ایرانی میتونه با وجود این همه نداری و بیکاری و تورم, وقتی مهمون واسش میاد سعی کنه بهترین پذیرایی کنه و بهترین غذارو بزاره واسه مهمونش تا یه وقت جلوش شرمنده نشه.
فقط یه ایرانی میتونه ساعت مچی ببنده رو دستش بعد اگه بهش بگی ساعت چنده؟ موبایلشو در بیاره و ساعت رو اعلام کنه!
فقط یه ایرانی میتونه طوری از بهشت و جهنم و حیات پس از مرگ صحبت کنه که انگار تور لیدر و هفته ای دوبار میره
فقط یه ایرانی میتونه اسم فیلمارو با شخصیت اصلیش صدا کنه!
فقط یه ایرانی میتونه تو لاین سرعت پنچرگیری کنه!!!
فقط یه ایرانی میتونه وقتی تو کوچه و خیابون، یه تیکه نون رو زمین میبینه تو دلش بگه نعمت خداست و نتونه بی تفاوت از کنارش رد بشه و برداره بوسش کنه بذاره کنار یه درخت تا گنجیشک ها بیان بخورنش
فقط یه ایرانی میتونه شبا که واسه دستشویی رفتن بیدار میشه سر راه در یخچال رو باز کنه توشو نگاه کنه بعد در ببنده و بره بخوابه!
فقط یه ایرانی میتونه ماشین کولر دار ســوار بشــه ولی خودشو با روزنامــه باد بــزنــه!
فقط یه ایرانی میتونه با پاکت های خالیه ساندیس واسه خودش ساک دستی درست کنه!
فقط یه ایرانی میتونه 10 ساعت تمام از تاریخ و مردم و آب و هوای کشورش تعریف کنه که خارجیه واسش سوال پیش بیاد که پس چرا اومدی اینجا؟!
فقط یه ایرانی میتونه وقتی از یک چیزی اعم از شخص یا شغل یا قومیتی ضربه ای میخوره، دیگه نظرش در مورد همه اونجوری میشه!
مثلا دخترا همه بی احساسن. پسرا همه خائنن. اصفهانی ها همه خسیسن. موتور سوارا همه بی فرهنگن
فقط یه ایرانی می تونه با هزار بدبختی کنکور ارشد شرکت کنه و قبول شه، بعد خانوادش بگن چون شهرستانه نمی خواد بری!
فقط یه منشی ایرونی میتونه خودشو از دکتر بیشتر بگیره!
فقط یه ایرانی میتونه وقتی پشـــت فرمـــونه به پیـــاده رو ها فحـــش بده و وقـــتی پیـــاده میره جایی، به راننــــــده ها فحـــش بده!
فقط یه ایرانی میتونه از حق اجتماعی خودش فقط در صف نانوایی و تاکسی دفاع کنه
+
نوشته شده در
90/07/30ساعت 11:7  توسط صلاحی تفرشی
|
ترافیک
ای کسانیکه پشت فرمان به راننده بغلی فحش میدهید و گازش را گرفته درمیروید … بدانید و آگاه باشید شاید یه کم جلوتر ترافیک باشه
.
.
.
پیچ
یه پیچ رو هر چقدر سفت کنی ، موقع باز کردن ، همونقدر باید زور بزنی ..
حالا هی منو بپیچون .. به موقش برات دارم
.
.
.
منبع ناشناس
همین الان یه منبع ناشناس که نخواست اسمش فاش بشه خبری رو اعلام کرد که نخواست پخش بشه
.
.
.
تخم مرغ
قدیما یکی چشم میخورد واسش تخممرغ میشکستن، الان یکی تخممرغ میخوره چشمش می زنن.
.
.
.
جزوه امتحانی
جزوه امتحانی چیست ؟
جسمی است سمی که در اولین تماس با دستها یا حتی نگاه کردن در کوتاه ترین زمان ممکنه انسان را به خوابی عمیق فرو می برد
.
.
.
اعصاب
اعصاب چیست
چیزیست که هیچکس ندارد وهمه توقع دارند تو حتما داشته باشی
.
.
.
آیدی شنگول و منگول
گرگه بعد از کلی جستجو آی دی شنگول و منگول رو گیر میاره ،
بعد از چت کردن باهاشون قرار میزاره.
وقتی می ره سر قرار می بینه چوپان دروغگو اومده
.
.
.
معرفتت از این سیگار هم کمتره !
تا آخرش به پام میسوزه !
(̅_̅_̅_̅(̅_̅_̅_̅_̅_̅_̅_̅_̅̅_̅()ڪے
.
.
.
قورباغه
میگن وقتی بارون بیاد قورباغه ها ۱۰دقیقه زودتر می فهمند.
قربونت یه خبر هم به ما بده لباسها رو از حیاط جمع کنیم.
.
.
.یک دستگاه الاغ مدل بالا
تیپ قاطر
سم اسپرت
ارتفاع تا زانو
دارای کارت یونجه
مصرف صدی یه مشت علف !
گردن هیدرولیک
دزدگیر مجیک جفتک
پالان چرمی
بوق عرعر بلبلی
طوسی متالیک
فروشی محصول ۲۰۱۱ شرکت غضنفر !
.
.
.
مزیتهای زندگی
از مهمترین مزیتهای زندگی در کانون گرم خانواده نسبت به زندگی مجردی، تقسیم پشه ها بین اعضای خانوادست..
.
.
.
+
نوشته شده در
90/06/15ساعت 12:28  توسط صلاحی تفرشی
|
آیت الله اراکی -ره - فرمودند:
شبی خواب امیرکبیر را دیدم، جایگاهی متفاوت و رفیع داشت
پرسیدم چون مانند شهیدی مظلوم کشته شدی این مرتبت نصیبت گردید؟
با لبخند گفت:خیر
سؤال کردم چون چندین فرقه ضاله را نابود کردی؟
گفت:نه
با تعجب پرسیدم:پس راز این مقام چیست؟
جواب داد:هدیه مولایم حسین-ع- است!
گفتم چطور؟
با اشک گفت : آنگاه که رگ دو دستم را در حمام فین کاشان زدند؛ چون خون از بدنم میرفت تشنگی بر من غلبه کرد سر چرخاندم تا بگویم قدری آبم دهید؛ ناگهان به خود گفتم میرزا تقی خان! ۲ تا رگ بریدند این همه تشنگی! پس چه کشید پسر فاطمه-س-؟ او که از سر تا به پایش زخم شمشیر و نیزه و تیر بود! از عطش حسین-ع- حیا کردم ، لب به آب خواستن باز نکردم و اشک در دیدگانم جمع شد.
آن لحظه که صورتم بر خاک گذاشتند امام حسین -ع- آمد و گفت
به یاد تشنگی ما ادب کردی و اشک ریختی؛ آب ننوشیدی این هدیه ما در برزخ، باشد تا در قیامت جبران کنیم. |
همیشه برایم سوال بود که امیرکبیر که در کاشان به شهادت رسید چگونه با امکانات آن زمان مزارش در کربلاست
جواب عشق به مولایش امام حسین (ع) بود
+
نوشته شده در
90/05/22ساعت 6:40  توسط صلاحی تفرشی
|

حرفهایی که دوست ندارید در اتاق عمل بشنوید:
• اووووووووووه !!! پس اشتباه بریدم!
• كسی ساعت مچی منو ندیده؟!
• دیشب تا دیر وقت مهمونی بودم. یادم نمی آد هیچوقت تو عمرم آن قدر ........ !
• وای! صفحه ی 47 دستورالعمل جراحیم پاره شده!
• منظورت چیه كه باید پای چپشو می بریدیم؟!
• فوراً یه عكس از این زاویه بگیر. این یكی از عجایب خلقته!
• بهتره این تیكه رو نگه داریم. ممكنه برای تشریح به درد بخوره!
• ولی كتاب من اینجوری نمی گه! كتاب تو چاپ چندمه؟!
• فوراً اون تیكه گوشت رو برگردون!
• صبر كن ببینم! اگه این طحالشه، پس اون چی بود؟!
• پرستار لطفاً اون گوشت رو به من بده. اون گوشته ... همون چه می دونم... اون عضوی که نمی دونم چی بود دیگه!
• اوه! زود دوباره همه ی بخیه ها رو باز كنین. یكی از پنس ها كمه!
• اگه فقط یادم می اومد كه این كارو چه جوری هفته ی پیش توی كلاس بازآموزی انجام دادند خوب بود!
• لعنتی! بازم چراغ ها خراب شد!
گریه نوزاد
• می دونی؟ پول خیلی هنگفتی میشه توی تجارت كلیه به جیب زد. اوه! اینجا رو! این آقا یه كلیه اضافه داره!
• همه برن عقب وایسن! لنز چشمم افتاد بیرون!
• میشه قلبش رو یه مدت از تپیدن بندازی؟ تمركزم رو به هم می زنه!
• خیلی خب بچه ها... این برای همه مون می تونه یه تجربه ی جدید باشه!
• می دونستی این مریض خودشو یك میلیون دلار بیمه ی عمر كرده؟ الان زنش تلفن زد و گفت !!
• اشكالی نداره. همون قیچی رو بده. كف زمین رو كه تمیز كردن. نه؟!
• یادته بخش تشریح می گفت حاضره 1000 دلار برای یه جسد تر و تمیز بده؟!
• چی؟! منظورت چیه كه اینو واسه عمل نیاورده بودن؟!
• كاش عینكم رو توی خونه جا نمی ذاشتم!
• این مریض بیچاره اگه اشتباه نكنم زن و بچه داره. نه؟!
در انتخاب رشته آگاهانه عمل کنید.(قسمت دوم)
• پرستار نگاه كن ببین این آقا برای اهدای عضو ثبت نام كرده بوده یا نه؟!
• خدای من! منظورت چیه كه ازش برای قبول مسئولیت مرگ امضا نگرفتین؟!
• نگران نباشین. فكر می كنم این تیغ به اندازه ی كافی تیز باشه!
• چیه؟ چرا اینطوری نگاه می كنین؟! تا حالا ندیدین یه دانشجو اینجا جراحی كنه؟!
• الو؟ سلام عزیزم. چی؟! منظورت چیه كه طلاق می خوای؟!
• من که نمی دونم این چه عضویه! ولی به هر حال زود بذارش وسط بسته یخ!
• عجله كنین. من نمی خوام این قسمت سریال رو از دست بدم!
• این گاز خنده خیلی باحاله. می شه یه كم دیگه شو امتحان كنم؟!
• پس بچه كو؟! مگه مریضو برای سزارین نیاورده بودن؟! اینجا اتاق عمل شماره چنده؟!
• هی پرستار! یه ست جراحی دیگه روی اون یكی میز باز كن. اون مریض هنوز داره تكون می خوره!
• مطمئنی كه بعداً ازمون شكایت نمی كنه؟!
• معلومه كه من این عمل رو قبلاً هم انجام دادم پرستار. تقریباً 20 سال پیش بود!
باآرزوی سلامتی برای پزشکان و تکنیسین ها و پرستاران محترم
+
نوشته شده در
90/05/19ساعت 8:52  توسط صلاحی تفرشی
|
دعوت سفارت آمريکا از استاد علی اکبر دهخدا برای مصاحبه با راديو صدای آمريکا
19 دیماه 1332 تهران
آقای محترم- صدای آمريکا در نظر دارد برنامه ای از زندگانی دانشمندان و سخنوران ايرانی، در بخش فارسی صدای آمريکا از نيويورک پخش نمايد. اين اداره جنابعالی را نيز برای معرفی به شنوندگان ايرانی برگزيده است. در صورتی که موافقت فرماييد، ممکن است کتباً يا شفاهاً نظر خودتان را اعلام فرماييد تا برای مصاحبه با شما ترتيب لازم اتخاذ گردد .
ضمناً در نظر است که علاوه بر ذکر زندگانی و سوابق ادبی سرکار، قطعه ای نيز از جديدترين آثار منظوم يا منثور شما پخش گردد.
بديهی است صدای آمريکا ترجيح می دهد که قطعه انتخابی سرکار، جديد و قبلاً در مطبوعات ايران درج نگرديده باشد. چنانچه خودتان نيز برای تهيه اين برنامه جالب، نظری داشته باشيد، از پيشنهاد سرکار حُسن استقبال به عمل خواهد آمد.
با تقديم احترامات فائقه :
سی. ادوارد. ولز
رئيس اداره اطلاعات سفارت کبرای آمريکا
************ ********* ********* ********* ********* ********
پاسخ استاد علی اکبر دهخدا
جناب آقای سی. ادوارد. ولز،
رئيس اداره اطلاعات سفارت کبرای آمريکا
نامه مورخه 19 ديماه 1332 جنابعالی رسيد و از اينکه اين ناچيز را لايق شمرده ايد که در بخش فارسی صدای آمريکا از نيويورک، شرح حال مرا انتشار بدهيد متشکرم .
شرح حال من و امثال مرا در جرايد ايران و راديوهای ايران و بعض از دول خارجه، مکرر گفته اند. اگر به انگليسی اين کار می شد، تا حدی مفيد بود؛ برای اينکه ممالک متحده آمريکا، مردم ايران را بشناسند. ولی به فارسی، تکرار مکررات خواهد بود، و به عقيده من نتيجه ندارد ...
و چون اجازه داده ايد که نظريات خود را دراين باره بگويم واگرخوب بود، حسن استقبال خواهيد کرد، اين است که زحمت می دهم : بهتر اين است که اداره اطلاعات سفارت کبرای آمريکا به زبان انگليسی، اشخاصی را که لايق می داند، معرفی کند و بهتر از آن اين است که در صدای آمريکا به زبان انگليسی برای مردم ممالک متحده شرح داده شود که در آسيا مملکتی به اسم ايران هست که در خانه های روستاها و قصبات آنجا، در و صندوقهای آنها قفل ندارد، و در آن خانه ها و صندوقها طلا و جواهرات هم هست، و هر صبح مردم قريه، از زن و مرد به صحرا می روند و مشغول زراعت می شوند، و هيچ وقت نشده است وقتی که به خانه برگردند، چيزی از اموال آنان به سرقت رفته باشد ...
يا يک شتردار ايرانی که دو شتر دارد و جای او معلوم نيست که در کدام قسمت مملکت است، به بازار ايران می آيد و در ازای«پنج دلار» دو بار زعفران يا ابريشم برای صد فرسخ راه حمل می کند و نصف کرايه را در مبداء و نصف ديگر آن را در مقصد دريافت می دارد، و هميشه اين نوع مال التجاره ها سالم به مقصد می رسد.
و نيز دو تاجر ايرانی، صبح شفاهاً با يکديگر معامله می کنند و در حدود چند ميليون، و عصر خريدار که هنوز نه پول داده است و نه مبيع آن را گرفته است، چند صد هزار تومان ضرر می کند، معهذا هيچ وقت آن معامله را فسخ نمی کند و آن ضرر را متحمل می شود.
اينهاست که شما می توانید به ملت خودتان اطلاعات بدهيد، تا آنها بدانند در اينجا به طوری که انگليسی ها ايران را معرفی کرده اند، يک مشت آدمخوار زندگی نمی کنند ...
در خاتمه با تشکر از لطف شما احترامات خود را تقديم می دارد.
علي اكبر دهخدا
+
نوشته شده در
90/05/04ساعت 9:48  توسط صلاحی تفرشی
|
ماشینم بنزین تموم کرد وسط جاده, واستادم دم جاده یکی ۲ لیتر بنزین از ماشینش بهم بده که فقط خودمو برسونم به یه پمپ بنزینی, یکی زد بقل گفت آقا
بنزین برای ماشینت می خوای؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ می خوام باهاش خودمو آتیش بزنم
****************
بعد از چهار ساعت از کنکور تو هوا ۴۰ درجه اومدم خونه خواهرم میگه خسته ای؟ اگه نیستی منو ببر یه جایی میخوام خرید کنم
پـَـَـ نــه پـَـَــ خسته نیستم تو جلسه
کنکور لحاف دشک انداخته بودم داشتم قلیون میکشیدم
*****************
یارو تو مترو داره چراغ قوه میفروشه، صداش کردم اومده میگه چراغ قوه میخوای؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ یه لقمه میرزاقاسمی آوردم واسه ناهارم تنهایی نمی چسبید گفتن بیای باهم بخوریم
*****************
به دوستم میگم ببین تن ماهی تاریخ انقضاش کیه؟ میگه یعنی تاریخ خراب شدنش؟ گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ تاریخ عروسی ننه بابای ماهی اس میخوام واسشون جشن سالگرد بگیرم
*****************
در پارکینگ و باز کردم برم تو یارو اومده جلوش پارک کرده میگه می خوای بری تو؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ درو باز کردم هوای کوچه عوض شه
********************
تا کمر رفتم تو موتور ماشینم که ببینم چه مرگشه ، رفیقم اومده میگه
داری تعمیرش میکنی ؟
پــــ نه پـــــ دارم با گِیج
روغن درد و دل میکنم
********************
با دوستم رفتیم دکتر واسه عمل بینیش دکتر میگه میخوای بینیتو کوچیک کنی؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدیم بکوبیمش ۳ طبقه بسازیم
*********************
کامپیوترم یه ویروس گرفته بود رفتم کلی پول آنتی ویروس اورجینال دادم بعد سه ساعت اسکن ویروسه رو پیدا کرده پیغام داده: آیا مطمئن هستید که می خواهید این ویروس را حذف کنید؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ می خوام ازش
نگهداری کنم بزرگ بشه، بشه عصای دستم نور چشام
************************
مرغ عشقم مرده و درحالی که پاهاش روبه بالاس افتاده کف قفس. دوستم اومده می گه : اِ مرغ عشقت مرد؟ بهـــش گفتم: پـَـَـ نــه پـَـَــــ کمر درد داشته دکتر گفته باید طاق باز دراز بکشه کف قفس
************************
کارت سوخت ماشینو برداشتم دارم میرم بابام میگه میری بنزین بزنی؟؟؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ میرم آب هویچ بریزم تو باکش نور چراغاش زیاد شه
******************
به مامانم میگم قوری کجاست ؟ میگه میخوای
چای بخوری ؟!
پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام دست بکشم روش شاید غولی چیزی ازش درومد!!!!!! ـ
********************
داریم لوازم میزاریم توی ماشین که بریم مسافرت
همسایمون میگه دارید میرید مسافرت؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ قراره از امشب توی ماشین زندگی کنیم
*******************
تو این گرما که سگ تب میکنه رفتم
سوپر مارکت میگم یه ایستک بدید یارو میگه خنک باشه؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ گرم بده میریزم تو نعلبکی خنک بشه
**********************
ساعت ۵-۴ صبح زنگ زده..گوشی رو برداشتم به زور دارم جواب میدم..میگه خواب بودی؟؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ داشتم سر گلدسته ی مسجد محلمون اذان میگفتم صدام گرفته
**********************
زنگ خونه دوستمو زدم میگم حمید هست؟ پدرش میپرسه حمید خودمون؟ میگم پـَـَـ نــه پـَـَــ حمید تبلیغات رب تبرک رو میگم!
**********************
یک ساعت تو تاکسی دارم عرق میریزم و خودمو باد میزنم .راننده تاکسیه میگه گرمه؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ هوا خوبه دارم واسه رقص کردی یار جمع میکنم
**********************
سر جلسه کنکور گزارشگر اومده بالا سر بچه میگه اومدی کنکور بدی؟ ن پ اومدم ببینم چه خبره اینجا شولوغه!!!!
**********************
ديشب رفتيم استخر
طرف ميپرسه: ميخواين شنا كنين؟؟
پ نه پ مي خوايم از امكانات رفاهيتون بازديد كنيم
**********************
به راننده تاکسیه میگم مرسی نگه دارید می گه پیاده مس شی؟؟پ نه پ می خوام ببینم لنت و ترمزت سالمه؟
**********************
به بابام میگم موجودی حسابت چقدره؟
میگه: پول میخوای؟ پـَـَـ نــه پـَـَــ
می خوام ببینم چقدر دیگه با بیل گیتس فاصله داریم
**********************
سر جلسه امتحان به جلوییم می گم برسونیا ... می گه چی؟ تقلّب؟؟؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ تنفس ِ دهان به دهان
**********************
مامور برق اومده همسایمون میگه میخای کنتور رو چک کنی؟ پ ن پ یارانه اضافی دادی اومده دستی تقدیم کنه
**********************
زنگ زدم میگم مامان بیا منو گرفتن... میگه خاک تو سرم ارشاد؟ میگم پـــــــ نــــ پـــــ مرکز نخبگان ایران
**********************
+
نوشته شده در
90/04/18ساعت 11:0  توسط صلاحی تفرشی
|
-
روزهاي تعطيل مثل بقيه روزها ساعتتون رو كوك كنين تا همه از خواب بپرن! ?اين روش براي افرادي كه غير از ساديسم ، رگه هايي از مازوخيسم هم دارن پيشنهاد ميشه!
-
سر چهارراه وقتي چراغ سبز شد دستتون رو روي بوق بذارين تا جلويي ها زود تر راه بيفتند .
-
وقتي ميخواين برين دست به آب با صداي بلند به اطلاع همه برسونين .
-
وقتي از کسي آدرسي رو مي پرسين بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوي چشمش از يه نفر ديگه بپرسين .
-
کرايه تاکسي رو بعد از پياده شدن و گشتن تمام جيبهاتون به صورت اسکناس ده هزاري پرداخت کنيد .
-
همسرتون رو با اسم همسر قبليتون صدا بزنين .
-
جدول نيمه تموم دوستتون رو حل کنين .
-
روي اتوبان و جاده روي لاين منتهي اليه سمت چپ با سرعت پنجاه کيلومتر در ساعت حرکت کنين .
-
وقتي عده زيادي مشغول تماشاي تلويزيون هستند مرتب کانال رو عوض کنين .
-
از بستني فروشي بخواين که اسم پنجاه و چهار نوع بستني رو براتون بگه .
-
در يک جمع سوپ يا چايي رو با هورت کشيدن نوش جان کنين .
-
به کسي که دندون مصنوعي داره بلال تعارف کنين.
-
وقتي از آسانسور پياده ميشين دکمه هاي تمام طبقات رو بزنين و محل رو ترک کنين .
-
وقتي با بچه ها بازي فکري مي کنين سعي کنين از اونها ببرين .
-
موقع ناهارتوي يک جمع جزئيات تهوع و گلاب به روتون استفراغي که چند روز پيش داشتين رو با آب و تاب تعريف کنين .
-
ايده هاي ديگران رو به اسم خودتون به کار ببرين .
-
بوتيک چي رو وادار کنيد شونصد رنگ و نوع مختلف پيراهنهاشو باز کنه و نشونتون بده و بعد بگين هيچ کدوم جالب نيست و سريع خارج بشين .
-
شمع هاي کيک تولد ديگران رو فوت کنين .
-
اگر سر دوستتون طاسه مرتب از آرايشگرتون تعريف کنين .
-
وقتي کسي لباس تازه مي خره بهش بگين خيلي گرون خريده و سرش کلاه رفته.
-
صابون رو هميشه کف وان حموم جا بذارين.
-
روي ماشينتون بوقهاي شيپوري نصب کنين .
-
وقتي دوستتون رو بعد ازيه مدت طولاني مي بينين بگين چقدر پير شده .
-
وقتي کسي در جمعي جوک تعريف مي کنه بلافاصله بگين خيلي قديمي بود .
-
چاقي و شکم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش يادآوري کنين .
-
بادکنک بچه ها رو بترکونين .
-
مرتب اشتباه لغوي و گرامري ديگران هنگام صحبت رو گوشزد کنين و بهش بخندين .
-
وقتي دوستتون موهاي سرش رو کوتاه ميکنه بهش بگين موي بلند بيشتر بهش مي ياد .
-
بچه جيغ جيغوي خودتون رو به سينما ببرين .
-
کليد آپارتمان طبقه سيزدهم تون رو توي ماشين جا بذارين و وقتي به در آپارتمان رسيدين يادتون بياد! ?اين راه هم جنبه هايي از مازوخيسم در بر داره .
-
ايميل هاي فورواردي دوستتون رو هميشه براي خودش فوروارد كنين .
-
توي كنسرتهاي موسيقي بزرگ و هنري ، بي موقع دست بزنين .
-
هر جايي كه مي تونين ، آدامس جويده شده تون رو جا بذارين! ?توي دستكش دوستتون بهتره .
-
حبه قند نيمه جويده و خيستون رو دوباره توي قنددون بذارين .
-
نصف شبها با صداي بلند توي خواب حرف بزنين .
-
دوستتون كه پاش توي گچه رو به فوتبال بازي كردن دعوت كنين .
-
عكسهاي عروسي دوستتون رو با دستهاي چرب تماشا كنين .
-
پيچهاي كوك گيتار دوستتون رو كه ُ دقيقه ديگه اجراي برنامه داره حداقل ٍ÷ً درجه در جهات مختلف بچرخونين .
-
با يه پيتزا فروشي تماس بگيرين و شماره تلفن پيتزا فروشي روبروييش كه اونطرف خيابونه رو بپرسين .
-
شيشه هاي سس گوجه فرنگي و هات سس فلفل رو عوض كنين .
-
موقع عكس رسمي انداختن براي هر كس جلوتونه شاخ بذارين .
-
توي ظرفهاي آجيل براي مهموناتون فقط پسته ها و فندقهاي دهان بسته بذارين .
-
شونصد بار به دستگاه پيغام گير تلفن دوستتون زنگ بزنين و داستان خاله سوسكه رو تعريف كنين .
-
توي روزهاي باروني با ماشينتون با سرعت از وسط آبهاي جمع شده رد بشين .
-
توي جاي كارت دستگاههاي عابر بانك چوب كبريت فرو كنين .
-
جاي برچسبهاي قرمز و آبي شيرهاي آب توالت هتل ها رو عوض كنين .
-
يكي از پايه هاي صندلي معلم يا استادتون رو لق كنين .
-
توي مهموني ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواين كه هر چي شعر بلده بخونه .
-
چراغ توالتي كه مشتري داره و كليد چراغش بيرونه رو خاموش كنين .
-
ورقهاي جزوه ء دوستتون را كه ازش گرفتين زيراكس كنين ٬ قاطي پاتي بذارين ، يا بر هم بزنين ، بعد بهش پس بدين .
+
نوشته شده در
90/03/29ساعت 17:58  توسط صلاحی تفرشی
|
یک مرد بابت یک کالای ۱ دلاری که نیاز دارد ۲ دلار می پردازد
یک زن بابت یک کالای ۲ دلاری که نیاز ندارد ۱ دلار می پردازد !
تنها انتقامی که میتوانی از کسی که زنتان را از چنگ شما در آورده است بگیری آن است که وی را وادار کنی او را نگاه دارد !
راز زندگی مشترک طولانی:
هر هفته به یک رستوران زیبا رفته و در زیر نور شمع، شام شاعرانهایی را صرف نمایید.
البته جدا از هم.
چون دو سال است ازدواج کردم، دیگر از تروریستها وحشتی ندارم.
من در ازدواج شانسی نداشتهام، اولی مرا ول کرد و رفت، و دومی این کار را نکرد.
اگر زندگی زناشوییات را میخواهی نگاه داری باید در زمانی که
اشتباه کردی اعتراف کرده و در غیر این صورت ساکت باشی !
من و همسرم بیست سال شاد بودیم تا آنکه با هم آشنا شدیم.
یک زن خوب زمانی که اشتباه می کند، همسر خود را می بخشد.
مردی برای یافتن همسر در روزنامه آگهی داد، فردای آن روز صدها نامه برای او آمد که
نوشته شده بود:
می توانید همسر مرا بگیرید.
مردی با افتخار گفت: زن من یک فرشته است
مرد دیگری جواب داد: خوش به حالت، زن من هنوز زنده است.
تحقیقات نشان داده که فقط ۲۰% مردها عقل دارند
۸۰% بقیه زن دارند !!!
مردها بر اثر کمبود عاطفه ازدواج می کنند ، بر اثر کمبود حوصله طلاق می دن
ولی نکته جالب اینه که بر اثر کمبود حافظه دوباره ازدواج می کنند !!!!
مردها سه تا آرزو دارن :
- اونقدر که مامانشون می گن خوش تیپ باشن !
- اونقدر که بچه شون می گن پولدار باشن !
و مهمتر از همه اینکه :
- اونقدر که زنشون شک داره زن داشته باشن !!!
بیشتر مردان موفقیت شون رو مدیون زن اولشون هستند و
زن دومشون رو مدیون موفقیت شون !!!
مرد اولی : امان از دست این زنها !؟ زنم تمام دارائیمو برداشت و رفت !
دومی : خوش به حالت ! زن من تمام دارائی مو برداشت و نرفت !!!
زن به شوهر : من احمق بودم که باهات ازدواج کردم !
مرد : عزیزم چرا عصبانی می شی ! خب من هم عاشقت بودم اینو نفهمیدم !!!
فرق پیر دختر با پیر پسر:
اولی موفق نشده ازدواج کنه
ولی دومی موفق شده ازدواج نکنه !!!
یه ضرب المثل آموزنده هست که می گه :
مردن برای زنی که عاشقشی از زندگی باهاش آسون تره !!!
مرد به زن : عزیزم ممنونم ازت ! تو اعتقاد به دین رو به زندگیم آوردی!
چون من قبل از ازدواج معتقد بودم جهنم اصلا’ وجود نداره !!
زمانی که یک زن که با مردی ازدواج می کند انتظار دارد که او تغییر کند ولی اینگونه نمی شود
زمانی که یک مرد با زنی ازدواج می کند مطمئن است که آن زن تغییر نمی کند و اینگونه می شود
یک زن در بحث حرف آخر را می زند
بعد از آن، هر حرفی که مرد بزند، شروع یک بحث جدید است !!!
خداوند زن را آفرید تا هیچ مردی به مرگ طبیعی نمیرد !!!
قوانین طلائی همسرداری (برای مردان ):
قانون اول: باید زنی داشته باشید که در کارهای خانه مثل آشپزی، تمیزکاری، گردگیری و … خوب باشد .
قانون دوم: باید زنی داشته باشید که موجبات سرگرمی و خنده و شادی شما را فراهم نماید .
قانون سوم: باید زنی داشته باشید مورد اعتماد و اطمینان و راستگو .
قانون چهارم: باید زنی داشته باشید که از بودن با او لذت ببرید و باعث آرامش خاطر شما باشد .
قانون پنجم: خیلی خیلی اهمیت دارد که این چهار زن از وجود یکدیگر بی خبر باشند !!!
زن .یه به شوهرش میگه: شوهر همسایه هر روز صبح که میخواد بره سر کار زنش رو
میبوسه! تو چرا این کار رو نمی کنی؟
شوهر میگه: آخه من که زنه رو خوب نمی شناسم !!
بچه از باباش میپرسه: بابا، تو بهشت زنها از شوهراشون جدا زندگی میکنند یا باهم هستن؟
باباهه میگه: بچه جون، اگه زنها با شوهراشون یکجا باشن که آنجا دیگه بهشت نمیشه !!!
مرد احساس را کشف کرد و زن عشق را،
مرد کار را کشف کرد و زن خانه داری را،
مرد پول را اختراع کرد و زن خرید را،
از آن زمان، مرد چیزهای بسیار زیادی کشف و اختراع کرد، و زن همچنان در حال خرید است !!!
یک زن نگران آینده است تا زمانی که شوهر کند
یک مرد هرگز نگران آینده نیست تا زمانی که زن بگیرد
یک مرد موفق مردیست که درآمدش بیشتر از مبلغی باشد که زنش خرج می کند
برای اینکه با یک مرد شاد باشید باید او را کاملا درک کنید و کمی دوست داشته باشید
برای اینکه با یک زن شاد باشید باید او را کاملا دوست داشته باشید و اصلا سعی نکنید که او را درک کنید.
مردان متاهل بیشتر از مردان مجرد عمر میکنند در عوض مردان متاهل بیشتر آرزوی مرگ میکنند
برنده جایزه نوبل ادبیات در زمان تقدیم جایزه خود به همسرش گفت :
” این جایزه را به همسر عزیزم تقدیم می کنم که با نبودش باعث شد من بتونم این کتاب را تمام کنم ” !
زن خوب مثل دایناسور می مونه که نسلش منقرض شده ولی مرد خوب مثل سیمرغ میمونه که از اول یه افسانه بوده!
قبل از ازدواج:
مرد: دیگه نمی تونم منتظر بمونم
زن: می خوای از پیشت برم؟
مرد: فکرشم نکن
زن: منو دوست داری؟
مرد: البته
زن: تا حالا به من دروغ گفتی؟
مرد: نه، چرا این سوال رو می پرسی؟
زن: منو مسافرت می بری؟
مرد: مرتب
زن: منو کتک می زنی؟
مرد: به هیچ وجه
زن: می تونم بهت اعتماد کنم؟
بعد از ازدواج:
همین متن رو از پایین به بالا بخونید
وقتی من به دنیا اومدم پدرم ۳۰ سالش بود یعنی سنش ۳۰ برابر من بود وقتی من ۲ ساله شدم پدرم ۳۲ ساله شد یعنی ۱۶ برابر من وقتی من ۳ ساله شدم پدرم ۳۳ ساله شد یعنی ۱۱ برابر من وقتی من ۵ ساله شدم پدرم ۳۵ ساله شد یعنی ۷ برابر من وقتی من ۱۰ ساله شدم پدرم ۴۰ ساله شد یعنی ۴ برابر من وقتی من ۱۵ ساله شدم پدرم ۴۵ ساله شد یعنی ۳ برابر من وقتی من ۳۰ ساله شدم پدرم ۶۰ ساله شد یعنی ۲ برابر من می ترسم اگه ادامه بدم از پدرم بزرگتر بشم .
دكتر علي شريعتي
|
|
براي بهترين دوستانم ...
مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر.
اگر کسی تو را پشت خط گذاشت تا به تلفن دیگری پاسخ دهد تلفن را قطع کن.
هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو " می دانم چه حالی داری " چون در واقع نمی داني.
یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس و اقبال است.
هیچوقت به یک مرد نگو موهایش در حال ریختن است. خودش این را می داند.
از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است.
در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای درست قضاوت نکن.
وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی خواستی جوابش را بدهی، لبخند بزن و بگو: "برای چه می خواهید بدانید؟"
هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن.
هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن.
وقتی احساس خستگی می کنی اما ناچاری که به کارت ادامه بدهی، دست و صورتت را بشوی و یک جفت جوراب و یک پیراهن تمیز بپوش. آن وقت خواهی دید که نیروی دوباره بدست آورده ای.
هرگز پیش از سخنرانی غذای سنگین نخور.
راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن.
هیچوقت از بازار کهنه فروشها وسیله برقی نخر.
شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد.
سعی کن از آن افرادی نباشی که می گویند : " آماده، هدف، آتش "
هر وقت فرصت کردی دست فرزندانت را در دست بگیر. به زودی زمانی خواهد رسید که او اجازه این کار را به تو نخواهد داد.
چتری با رنگ روشن بخر. پیدا کردنش در میان چتر های مشکی آسان است و به روزهای غمگین بارانی شادی و نشاط می بخشد.
وقتی کت و شلوار تیره به تن داری شیرینی شکری نخور.
هیچوقت در محل کار درمورد مشکلات خانوادگی ات صحبت نکن.
وقتی در راه مسافرت، هنگام ناهار به شهری می رسی رستورانی را که در میدان شهر است انتخاب کن.
در حمام آواز بخوان.
در روز تولدت درختی بکار.
طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند، به یاد تو بیفتند.
بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر.
فقط آن کتابهایی را امانت بده که از نداشتن شان ناراحت نمی شوی.
ساعتت را پنج دقیقه جلوتر تنظیم کن.
هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند.
شیر کم چرب بنوش.
هرگز در هنگام گرسنگی به خرید مواد غذایی نرو. اضافه بر احتیاج خرید خواهی کرد.
فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود.
از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، بترس.
فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود که برای رسیدن به آن تلاش می کنند
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
آیا میدانستید که: دانشمندان ثابت کرده اند که بوی گل سرخ ترکیبی از بوی 40 نوع گل مختلف است ؟
آیا میدانستید که: اگر کلفتی تار عنکبوت به اندازه مغز یک مداد به هم تنیده میشد می توانست یک هواپیمای بویینگ سنگین وزن را تحمل کند ؟
آیا میدانستید که: این حقیقت دارد که به راستی فیل از موش میترسد ؟
آیا میدانستید که: شلوغ ترین مکان دنیا کندوی زنبور عسل است ؟
آیا میدانستید که: در حال حاضر 6 میلیون اختراع در جهان وجود دارد که ادیسون با 1094 اختراع رکورد دار است ؟
آیا میدانستید که: اگر تمام کرات منظومه شمسی را با هم جمع کنیم و سپس آن را دو برابر کنیم باز هم به اندازه کره مشتری نمی شود ؟
آیا میدانستید که: وسعت کره ماه به اندازه قاره استرالیاست ؟
آیا میدانستید که: ملخ ها فراوان ترین موجودات بر روی زمین هستند و موجوداتی هستند که در روز دو برابر وزن خود غذا می خورند ؟
آیا میدانستید که: هر چشم مگس از10 هزار عدسی تشکیل شده است ؟
آیا میدانستید که: طبیعت سیاره اورانوس بر خلاف زمین است یعنی دو قطبش گرم و قسمت های استوایی آن بسیار سرد است ؟
آیا میدانستید که: سوسک ها مقاوم ترین موجودات در برابر گرسنگی هستند. آنها میتوانند یک ماه بدون غذا و دو ماه بدون آب زنده بمانند ؟
آیا میدانستید که: نیروی جاذبه ماه میتواند باعث زمین لرزه شود ؟
آیا میدانستید که: شیارهاى کف دست کمکی براى بهتر گرفتن اشیاء است ؟
آیا میدانستید که: لاشخورها قادر به دیدن یك موش كوچك از ارتفاع ۴ كیلومتری میباشند ؟
آیا میدانستید که: مردم فیلیپین به بیش از ۱۰۰۰ لهجه سخن میگویند ؟
آیا میدانستید که: مورچه ها هم شمردن بلدند و قدم هایشان را برای مسیر یابی میشمارند ؟
آیا میدانستید که: مصرف زغال اخته از تنگی عروق خون جلوگیری میكند ؟
آیا میدانستید که: خورشید در مدار کهکشان شیری با سرعت ۹۰۰۰۰۰ کیلومتر در ساعت حرکت میکند ؟
آیا میدانستید که: نام قدیم یونان، هلاس برگرفته از هلیوس خدای خورشید بوده است ؟
آیا میدانستید که: فقط قورباغه های نر قور قور می کنند ؟
آیا میدانستید: که خرس با تمام سنگینی خود میتواند با سرعت ۵۰ كیلومتر در ساعت بدود ؟
آیا میدانستید که: افراد باهوش داراى روى و مس بیشترى در موهایشان هستند ؟
آیا میدانستید که: شكلات بر عصب و قلب سگ تاثیر بد دارد، با کمی شكلات میتوان یك سگ را کشت ؟
آیا میدانستید که: یک قطره لیكور عقرب را دیوانه می كند و عقرب خودش را نیش می زند و می كشد ؟
آیا میدانستید: که مایع موجود در نارگیل نارس را می توان بجای پلاسمای خون استفاده كرد ؟
آیا میدانستید که: درخت بلوط تا قبل از پنجاه سالگی میوه نمی دهد ؟
آیا میدانستید که: زهره تنها سیاره ای است كه در جهت عقربه های ساعت بدور خودش می چرخد ؟
آیا میدانستید که: برای اینكه ۷۰۰ گرم به وزن شما اضافه شود باید ۹ كیلو سیب زمینی بخورید ؟
آیا میدانستید که: در بین انواع خرس، خرس پاندا بزرگترین جمجمه را دارد ؟
آیا میدانستید: شیرینی تنها مزه ای است كه جنین در رحم مادر هم می فهمد ؟
آیا میدانستید که: زنبور عسل ۵ چشم دارد كه ۲ تا اصلی در بغل سر و ۳ تا بر روی سر او قرار دارد ؟
آیا میدانستید که: 20 درصد آب شیرین جهان میان آمریكا و كانادا قرار دارد ؟
آیا میدانستید که: بیماری قند اولین عامل كوری در مردم جهان است ؟
آیا میدانستید که: دانشمندان دریافته اند که مورچه همچون انسان صبح ها خمیازه میکشند ؟
آیا میدانستید که: زنبور از بوی عرق بدش میاید و به كسی كه بدنش بو دهد یا عطر زده باشد حمله میكند ؟
آیا میدانستید که: رنگ سفید برای زنبور عسل آرامش دهنده و رنگ قهوه ای ناراحت كننده است ؟
آیا میدانستید که: نعناع سكسکه و تنگی نفس را شفا میدهد ؟
آیا میدانستید که: جرم زمین هشتاد و یک برابر ماه است ؟
آیا میدانستید که: نوزاد بیش از ۳۰۰ استخوان دارد که با رشد بعضی از آنها به یكدیگر جوش می خورند ؟
آیا میدانستید که: تقریباً یك سوم وزن یك زن و یك دوم وزن یك مرد را ماهیچه تشكیل می دهد ؟
آیا میدانستید که: لایه بیرونی پوست انسان هر ۲ هفته یکبار با سلولهای جدید تعویض میشود
آیا میدانستید که: خوردن یک سیب اول صبح، بیشتر از قهوه باعث دور شدن خواب آلودگی میشود ؟
آیا میدانستید که: موشهای صحرایی سالانه یک سوم ذخایر غذایی جهان را نابود میسازند ؟
آیا میدانستید که: چین بیشتر از هر کشوری همسایه دارد، چین با ۱۳ کشور هم مرز است ؟
آیا میدانستید که: موریانه ها قادرند تا ۲ روز زیر آب زنده بمانند ؟
آیا میدانستید که: خوردن کاهو مانع ریزش و سفید شدن موها میگردد ؟
آیا میدانستید که: برای جلوگیری از جوانه زدن سیب زمینی باید درون سبد آن یک عدد سیب قرار دهید ؟
آیا میدانستید که: یک نوع وزغ وجود دارد که در بدن خود سم كافی برای كشتن ۲۲۰۰ انسان را دارد ؟
آیا میدانستید که: مادر و همسر گراهام بل مخترع تلفن هر دو ناشنوا بوده اند ؟
آیا میدانستید: که بیشترین سر دردهای معمولی از كم نوشیدن آب می باش
|
+
نوشته شده در
90/03/08ساعت 18:41  توسط صلاحی تفرشی
|
تفرش
از ویکیپدیا، دانشنامهٔ آزاد
مختصات:
شرقی۵۰°۰۱′ شمالی۳۴°۴۱′ / °۵۰٫۰۲شرقی °۳۴٫۶۸شمالی / ۵۰٫۰۲;۳۴٫۶۸
تَفرِش یکی از شهرهای استان مرکزی در ایران و مرکز شهرستان تفرش است.
کوههای قشلاق و گندم کوه از شمال و منار و نقره کمر از جنوب شرقی شهر را محصور میکنند؛ به این دلیل گاهی از تفرش با نام «چال تفرش» نیز یاد میشود. این شهر حدوداً در ۲۲۰ کیلومتری تهران و ۸۵ کیلومتری شمال شرقی اراک و در مسیر جادهٔ اراک-آشتیان قرار دارد[۲].
دیرینگی این شهر به پیش از اسلام میرسد و اغلب نام نخستین آن را «گبرش» میدانند که از «گبر» به معنی زرتشتی میآید.
روستاهای پیشین فَم و تَرخوران محلههای اصلی شهر تفرش را تشکیل میدهند. دیگر روستاها که اکنون محلههای این شهر هستند عبارتاند از: دادمرز، کهک، کوکان، دینجرد، طاد، آلویجان، قلعه محی الدین، طراران (بالا و پایین)، معینآباد، زاغَر و کوهین[۳].
میدانهای اصلی شهر عبارتند از میدان فم (باغ ملی)، میدان آزادی، میدان مطهری و میدان شهرک. آرامگاه پرفسور محمود حسابی، بقعهٔ شاهزاده احمد (روستای کوهین)، و دانشگاه آزاد تفرش (در راه معینآباد) از نقاط مهم شهر هستند.
پیشینه
از گذشتهٔ تفرش در سدههای پیش از اسلام آگاهیهای چندانی در دست نیست، جز اینکه در دورهٔ ساسانیان جزئی از حصهٔ قباد بودهاست. در دورهٔ خلافت عمر و همزمان با فتح اصفهان، کاشان و قم شهر تفرش نیز گشوده میشود. اما تا سالیان بعد، عدهٔ زرتشتیان در تفرش بسیار بودهاند. پس از رحلت حضرت معصومه در قم و تبدیل شدن قم به یکی از مراکز مهم شیعه، تشیع به تفرش راه مییابد. چنانکه حمدالله مستوفی در سدهٔ هشتم، آن را شهری شیعهنشین معرفی میکند[۲]. در اوایل دورهٔ صفویه تفرش از شکارگاههای سلطنتی شاهان صفوی شمرده میشدهاست. در زمان حکومت شاه عباس اول عدهای از سادات تفرش به دربار صفوی راهیافتند. این شاخه از سادات که به سبب در دست داشتن مهر حضرت سجاد معروف به میر مُهردار بودند، تا اواخر دورهٔ صفوی و تا زمان شاه سلطان حسین منصب مُهرداری شاهان صفوی را حفظ کردند. در دورهٔ قاجاریه تعداد زیادی از اهالی تفرش به سبب سواد و خوشخطی به مشاغل دیوانی و منشیگری گمارده شدند.
وجه تسمیه
برخی نام تفرش را برگرفته از واژهٔ گبر میدانند و معتقدند به دلیل سکونت عدهٔ بسیاری از زرتشتیان در سدههای قبل و بعد از ورود اسلام به ایران، گَبْرِش (به معنای جایگاه آتش) نامیده میشدهاست[۲]. برخی نیز گفته اند که نام آن از نام بانیاش، طبرش بن همدان یا به گفتهٔ بعضی آرش کمانگیر، گرفته شدهاست[۲]. نام تفرش در منابع به شکلهای تپرش، تبرش، تبرس، طبرس و طفرش آمدهاست[۲].
نامداران
تفرش در گذشته شامل سرزمینی وسیعی که شامل فم و طرخوران، آشتیان و فراهان وحدود 800 روستای کوچک و بزرگ می شد. با افزایش جمعیت و بزرگ شدن شهرها و تقسیمات جدید کشوری این شهرستان تجزیه و شهرهای آشتیان و فراهان از تفرش جدا و مستقل شدند. ولی از جهت رفت و آمد در فاصله زمانی بسیار کمی نسبت به تفرش قرار دارند؛ بنابراین بسیاری از بزرگان و نامداران که تفرشی خوانده می شوند مربوط به این شهرستانها می باشند.
به نقل از اسناد و مدارک موجود و دستنوشتهها و میراث بهجامانده، تفرش خاستگاه اندیشمندان، کاتبان و بزرگان بسیاری بودهاست. تفرش به داشتن میرزاها و افراد باسواد معروف بوده و هنر خوشنویسی و منشیگری در آن رواج زیادی داشتهاست. در دورهٔ قاجار خط و سیاقنویسی را منحصر مردم این ولایت دانستهاند که میرزا و منشی به سراسر ایران بهویژه تهران و تبریز گسیل میداشتند.[۴]
اغلب نظامی گنجوی را به استناد اشعاری متولد روستای تا در تفرش میدانند. نظامی خود میسراید:
| به تفرش دهی هست تا نامِ او |
|
نـــظامــی از آنـــجا شــده نامجو |
شیخ بهایی نیز در اشعار خود بهاین انتساب اشاره میکند:
| ز اهل تفرش است آن گوهر پاک |
|
ولی در گنجه چون گنج است در خاک |
فهرست مشاهیر تفرش
آثار تاریخی
از دوران پیش از اسلام نیز یادگارهایی در منطقهٔ تفرش به جا ماندهاست، از جمله: از قلعههای گبری، سنگنگارههایی در مناطقی از نقاط بیابانی تفرش و گورهای نشسته بر فراز روستای کبوران (گبران). از دیگر بناهای باستانی تفرش، آتشکدهای است که بر فراز روستای کبوران جای گرفته و به چهار طاقی معروف است.
کتابفروشیها
در بازار قدیم ترخوران و تفرش و آشتیان پیشههایی مانند عطاری، دوافروشی، قماشفروشی، صحافی، دوزندگی و غیره رواج داشت که این پیشهوران علاوه بر کالاهای خود، کتاب هم به فروش میرساندند. از پیشگامان کتابفروشی در شهر میتوان میرزا محمدعلی پسر احمد آشتیانی (زنده به سال ۱۳۱۱ خورشیدی) (از صحافان شهر)، کربلایی محمود بازرجانی در محلهٔ فَم، و مشهدی محمدحسین جعفری در بازار ترخوران تفرش را نام برد[۶]
با گذر زمان دکانهای دوگانهفروش بیشتر به شکل کتابفروشی درآمدند و در آنها علاوه بر کتاب نشریاتی مانند حبلالمتین، صور اسرافیل، فرنگستان، ملت، وقایع اتفاقیه به مشتریان عرضه میشد[۶]. شهر تفرش در دههٔ ۱۳۷۰ خورشیدی دارای پنج فروشگاه کتاب بود. از کتابفروشیهای قدیمی تفرش میتوان به اینها اشاره کرد:
- کتابفروشی حاج شیخ ابوالقاسم حیدری در محلهٔ فم
- کتابفروشی سِیّد جواد میرحسینی در محلهٔ ترخوران
- کتابفروشی مشهدی محمدحسین جعفری در محلهٔ ترخوران
- کتابفروشی آقا سِیّد موسی[۶].
صنایع دستی
محصولات تزیینی وهنری ساخته شده از مس، مهمترین فعالیتهای صنایع دستی است که یکی از سوغات اصلی تفرش را تشکیل میدهد. فرآوردهها و فعالیتهای دیگر مردم، قالیبافی، گیوهدوزی، صنایع دستی مسی، خشکبار، زنبورداری، دامداری و مرغداری است.
خصوصیات جغرافیایی
پوشش گیاهی
در بیابانهای مستعد و استثنایی این منطقه نیز گیاهان متنوع وحشی و دارویی بسیار رشد میکند. همچنین گیاهانی نظیر زیتون و زعفران که در دوآب وهوای متفاوت رشد میکنند، هر دو در تفرش کشت میشوند. یکی دیگر از نامهایی که تفرش به آن معروف است «شهر گردو و بادام» است. علت خوب بودن این دو محصول در این منطقه، وجود درصد کمی آهک در خاک منطقهاست. بزرگترین درخت گردو با محیط ۶ متر و قطر ۱٫۹ متر در روستای دلارام (تراران) قرار دارد و سالانه پانزده هزار عدد گردو میدهد[نیازمند منبع].
حیات وحش
گرگ، روباه، جوجه تیغی، خرگوش، بز کوهی، کبک، قرقاول و قرقی از حیوانات وحشی است که در این منطقه دیده میشود.[۷]
آب معدنی
یکی از جاذبههای طبیعی تفرش آب معدنی «چشمه گراو» است. این چشمه به فاصله ۵ کیلومتری تفرش میان دو روستای کبوران و طراران واقع گردیده و دسترسی به آن آسان است. آب آن معدنی و دارای خواص درمانی است
آبیاری
سیستم آبیاری و هدایت آب، از دیرباز در این شهر به صورت قنات و آب انبار بوده و ویرآبهای متعددی با توانایی مهندسی بالا، جهت مصارف شرب یا کشاورزی ساخته شدهاست.
در سال ۱۳۸۵ خورشیدی شهر تفرش ۵۰۵۰ فقره انشعاب آب و ۳۸۰۰ فقره انشعاب فاضلاب، یک باب تصفیهخانه فاضلاب با ظرفیت تصفیه ۲۰ لیتر در ثانیه داشت.[۸]
پانویس
منابع
+
نوشته شده در
90/02/29ساعت 9:49  توسط صلاحی تفرشی
|
از دكتر علي شريعتي
وقتی من به دنیا اومدم پدرم ۳۰ سالش بود یعنی سنش ۳۰ برابر من بود وقتی من ۲ ساله شدم پدرم ۳۲ ساله شد یعنی ۱۶ برابر من وقتی من ۳ ساله شدم پدرم ۳۳ ساله شد یعنی ۱۱ برابر من وقتی من ۵ ساله شدم پدرم ۳۵ ساله شد یعنی ۷ برابر من وقتی من ۱۰ ساله شدم پدرم ۴۰ ساله شد یعنی ۴ برابر من وقتی من ۱۵ ساله شدم پدرم ۴۵ ساله شد یعنی ۳ برابر من وقتی من ۳۰ ساله شدم پدرم ۶۰ ساله شد یعنی ۲ برابر من می ترسم اگه ادامه بدم از پدرم بزرگتر بشم .
و جملات قصار زندگی مشترک از همه جا
یک مرد بابت یک کالای ۱ دلاری که نیاز دارد ۲ دلار می پردازد
یک زن بابت یک کالای ۲ دلاری که نیاز ندارد ۱ دلار می پردازد !
تنها انتقامی که میتوانی از کسی که زنتان را از چنگ شما در آورده است بگیری آن است که وی را وادار کنی او را نگاه دارد !
راز زندگی مشترک طولانی:
هر هفته به یک رستوران زیبا رفته و در زیر نور شمع، شام شاعرانهایی را صرف نمایید.
البته جدا از هم.
چون دو سال است ازدواج کردم، دیگر از تروریستها وحشتی ندارم.
من در ازدواج شانسی نداشتهام، اولی مرا ول کرد و رفت، و دومی این کار را نکرد.
اگر زندگی زناشوییات را میخواهی نگاه داری باید در زمانی که
اشتباه کردی اعتراف کرده و در غیر این صورت ساکت باشی !
من و همسرم بیست سال شاد بودیم تا آنکه با هم آشنا شدیم.
یک زن خوب زمانی که اشتباه می کند، همسر خود را می بخشد.
مردی برای یافتن همسر در روزنامه آگهی داد، فردای آن روز صدها نامه برای او آمد که
نوشته شده بود:
می توانید همسر مرا بگیرید.
مردی با افتخار گفت: زن من یک فرشته است
مرد دیگری جواب داد: خوش به حالت، زن من هنوز زنده است.
تحقیقات نشان داده که فقط ۲۰% مردها عقل دارند
۸۰% بقیه زن دارند !!!
مردها بر اثر کمبود عاطفه ازدواج می کنند ، بر اثر کمبود حوصله طلاق می دن
ولی نکته جالب اینه که بر اثر کمبود حافظه دوباره ازدواج می کنند !!!!
مردها سه تا آرزو دارن :
- اونقدر که مامانشون می گن خوش تیپ باشن !
- اونقدر که بچه شون می گن پولدار باشن !
و مهمتر از همه اینکه :
- اونقدر که زنشون شک داره زن داشته باشن !!!
بیشتر مردان موفقیت شون رو مدیون زن اولشون هستند و
زن دومشون رو مدیون موفقیت شون !!!
مرد اولی : امان از دست این زنها !؟ زنم تمام دارائیمو برداشت و رفت !
دومی : خوش به حالت ! زن من تمام دارائی مو برداشت و نرفت !!!
زن به شوهر : من احمق بودم که باهات ازدواج کردم !
مرد : عزیزم چرا عصبانی می شی ! خب من هم عاشقت بودم اینو نفهمیدم !!!
فرق پیر دختر با پیر پسر:
اولی موفق نشده ازدواج کنه
ولی دومی موفق شده ازدواج نکنه !!!
یه ضرب المثل آموزنده هست که می گه :
مردن برای زنی که عاشقشی از زندگی باهاش آسون تره !!!
مرد به زن : عزیزم ممنونم ازت ! تو اعتقاد به دین رو به زندگیم آوردی!
چون من قبل از ازدواج معتقد بودم جهنم اصلا’ وجود نداره !!
زمانی که یک زن که با مردی ازدواج می کند انتظار دارد که او تغییر کند ولی اینگونه نمی شود
زمانی که یک مرد با زنی ازدواج می کند مطمئن است که آن زن تغییر نمی کند و اینگونه می شود
یک زن در بحث حرف آخر را می زند
بعد از آن، هر حرفی که مرد بزند، شروع یک بحث جدید است !!!
خداوند زن را آفرید تا هیچ مردی به مرگ طبیعی نمیرد !!!
قوانین طلائی همسرداری (برای مردان ):
قانون اول: باید زنی داشته باشید که در کارهای خانه مثل آشپزی، تمیزکاری، گردگیری و … خوب باشد .
قانون دوم: باید زنی داشته باشید که موجبات سرگرمی و خنده و شادی شما را فراهم نماید .
قانون سوم: باید زنی داشته باشید مورد اعتماد و اطمینان و راستگو .
قانون چهارم: باید زنی داشته باشید که از بودن با او لذت ببرید و باعث آرامش خاطر شما باشد .
قانون پنجم: خیلی خیلی اهمیت دارد که این چهار زن از وجود یکدیگر بی خبر باشند !!!
زن .یه به شوهرش میگه: شوهر همسایه هر روز صبح که میخواد بره سر کار زنش رو
میبوسه! تو چرا این کار رو نمی کنی؟
شوهر میگه: آخه من که زنه رو خوب نمی شناسم !!
بچه از باباش میپرسه: بابا، تو بهشت زنها از شوهراشون جدا زندگی میکنند یا باهم هستن؟
باباهه میگه: بچه جون، اگه زنها با شوهراشون یکجا باشن که آنجا دیگه بهشت نمیشه !!!
مرد احساس را کشف کرد و زن عشق را،
مرد کار را کشف کرد و زن خانه داری را،
مرد پول را اختراع کرد و زن خرید را،
از آن زمان، مرد چیزهای بسیار زیادی کشف و اختراع کرد، و زن همچنان در حال خرید است !!!
یک زن نگران آینده است تا زمانی که شوهر کند
یک مرد هرگز نگران آینده نیست تا زمانی که زن بگیرد
یک مرد موفق مردیست که درآمدش بیشتر از مبلغی باشد که زنش خرج می کند
برای اینکه با یک مرد شاد باشید باید او را کاملا درک کنید و کمی دوست داشته باشید
برای اینکه با یک زن شاد باشید باید او را کاملا دوست داشته باشید و اصلا سعی نکنید که او را درک کنید.
مردان متاهل بیشتر از مردان مجرد عمر میکنند در عوض مردان متاهل بیشتر آرزوی مرگ میکنند
برنده جایزه نوبل ادبیات در زمان تقدیم جایزه خود به همسرش گفت :
” این جایزه را به همسر عزیزم تقدیم می کنم که با نبودش باعث شد من بتونم این کتاب را تمام کنم ” !
زن خوب مثل دایناسور می مونه که نسلش منقرض شده ولی مرد خوب مثل سیمرغ میمونه که از اول یه افسانه بوده!
قبل از ازدواج:
مرد: دیگه نمی تونم منتظر بمونم
زن: می خوای از پیشت برم؟
مرد: فکرشم نکن
زن: منو دوست داری؟
مرد: البته
زن: تا حالا به من دروغ گفتی؟
مرد: نه، چرا این سوال رو می پرسی؟
زن: منو مسافرت می بری؟
مرد: مرتب
زن: منو کتک می زنی؟
مرد: به هیچ وجه
زن: می تونم بهت اعتماد کنم؟
بعد از ازدواج:
همین متن رو از پایین به بالا بخونید
+
نوشته شده در
90/02/29ساعت 9:40  توسط صلاحی تفرشی
|
کعبه بنایی در میان مسجد الحرام در شهر مکه در کشور عربستان سعودی است. کعبه مقدسترین مکان در دین اسلام است. نام کعبه اشارهبه چهارگوشبودن این سازه دارد.
عمده اطلاعات ما در مورد کعبه منابع نویسندگان اسلامی است. بنابر روایت مسلمانان هنگامی که چشمه زمزم زیر پای اسماعیل از دل زمین جوشید مردم در این منطقه و به سبب آب این چشمه جمع شدند و شهر مکه را تشکیل دادند و ابراهیم به فرمان خدا ساختمان کعبه را که در اثر طوفان نوح تخریب شدهبود و در آن هنگام اثری از آن نبود، بازسازی کند.
در قرآن در مورد کعبه گفته شده است: «اِنَ أَوَل بَیتٍ وُضِعَ لِلنَاسِ لَلَذی بِبَکَّةَ مُبَارَکاً وَهُداً لٍلعَالَمَینَ» (آل عمران) بنابر گفتار تاریخنگار اسلامی، آزرقی، ساختمان کعبه ۱۰ بار بنیان شدهاست. به این ترتیب:
- بنیان الملائکه
- بنیان آدم
- بنیان شیث
- بنیان ابراهیم وپسرش اسماعیل
- بنیان العمالقه
- بنیان جرهم
- بنیان مضر
- بنیان قریش
- بنیان عبدالله ابن زبیر
- بنیان حجاج ابن یوسف الثقفی
این سازه تا پیش از گشودن شهر مکه به دست محمد و پیروانش محل نگهداری و پرستش بتها بودهاست. قریش در اطراف کعبه بتهای مختلفی قرار داده بودند، مانند: لات، عزی، اسافه، نائله، منات و ... . بزرگ این بتها هبل بود. این بت برخلاف دیگر بتها در درون کعبه بود و قریش برای این بت احترام زیادی قائل بودند.[نیازمند منبع]
ساختمان کنونی کعبه از زمان حجاج بن یوسف ثقفی و بازسازی همان ساختمان در دوران خلافت سلطان مراد چهارم از پادشاهان عثمانی است که در سال ۱۰۴۰ (قمری) در اثر سیل در مسجد الحرام و تخریب آن، از نو بازسازی گردید. این ساختمان استحکام کامل دارد، بطوری که تاکنون بههمین شکل پابرجا و استوار ماندهاست.
ارکان کعبه
ارکان کعبه: به هریک از چهار گوشه کعبه، رکن گویند و کعبه بر چهار رکن بنا گردیدهاست:
- رکن حجر الاسود: سنگ سیاه آسمانی است. به اعتقاد برخی از مسلمانان هنگام بنای کعبه توسط آدم، این سنگ را فرشتگان از بهشت آوردند و آدم آن را در گوشهای از خانه نصب کرد. پس از بازسازی کعبه توسط قریش، این سنگ به دست محمد قبل از درب کعبه در رکن حجر اسود نصب شد و محل شروع طواف حجاج است.
- رکن عراقی
- رکن شامی
- رکن یمانی:
قبل از رکن حجر اسود قرار دارد. در اعتقاد مسلمانان (به ویژه شیعیان) محلی است که به اذن خدا شکافته شد تا فاطمه از آن داخل کعبه شود و علی داخل کعبه متولد شود.
هرگاه واژه رکن بدون پسوند به کار رود، مقصود از آن رکنی است که حجرالاسود در آن است. مسیر طواف، از رکن حجرالاسود آغاز شده، سپس به رکن عراقی میرسد و پس از آن به رکن شامی و سپس به رکن یمانی و آنگاه باز به رکن حجرالاسود میرسد و همین جا یک شوط پایان مییابد. برای مطاف حدی وجود ندارد و تا هر جای مسجد الحرام که طواف در آن طواف کعبه صدق کند، طواف مجزی است، ولی مستحب است که اگر اضطرار و ازدحام نباشد در میان کعبه و مقام ابراهیم انجام شود.
مشخصات هندسی
بلندی آن حدود ۱۵ متر[۱] و محیط آن ۴۴ مترمربع[۲] است.
جزئیات اضلاع کعبه:
- طول ضلع در کعبه؛ یعنی از رکن حجر اسود تا رکن عراقی: ۱۱٫۶۸ متر
- طول رکن عراقی تا شامی، سمتی که حجر اسماعیل در آن قرار دارد: ۹٫۹۰ متر
- طول رکن شامی تا رکن یمانی: ۱۲٫۰۴ متر
- طول رکن یمانی تا رکن اسود: ۱۰٫۱۸ متر
سنگ بنای کعبه
بنای کعبه از سنگهای سیاه و سختی ساخته شده که با کنار زدن پرده از روی آن، آشکار است. این سنگها که از زمان بنای کعبه از سال ۱۰۴۰ (قمری) تاکنون بر جای مانده، از کوههای مکه به ویژه جبل الکعبه (در محله شُبَیکه مکه)، و جبل مزدلفه گرفته شدهاست. سنگها اندازههای گوناگون دارند، بهگونهای که بزرگترین آنان با طول و عرض و بلندی ۱۹۰، ۵۰ و ۲۸ سانتیمتر و کوچکترین آنان با طول و عرض ۵۰ و ۴۰ سانتیمتر است. پایههای آن از سرب مذاب ساخته شدهاست و بدین ترتیب بنایی نسبتاً استوار است. وروی دیوار آن آثار شکافتهشدن دیوار که بنا به اعتقاد شیعیان هنگام وارد شدن فاطمه بنت اسد مادر امام علی(ع) به کعبه به وجود آمده است که بارها با سرب پرکردهاند ولی سربهاباز شدند.
درب کعبه
بنابر اعتقاد مسلمانان، در دوران ابراهیم دو درگاه بدون در همسطح زمین برای کعبه گشوده شد.
در دوران جوانی محمد، قریش در هنگام بازسازی کعبه برای نخستین بار از درب چوبی در محل فعلی که بالاتر از زمین قرار دارد استفاده کردند.
پیش از بنای قریش، کعبه دو در داشتهاست: یکی در ناحیه شرقی (محل در کنونی) و دیگری در ناحیه غربی. که از یکی وارد و از دیگری خارج میشدند؛ اما قریش تنها در ناحیه شرقی آن دری نصب کرد. بعدها عبدالله ابن زبیر در دیگر را گشود که به وسیله حجاج بن یوسف بسته شد و اکنون همان یک در باقی ماندهاست. این در تا به حال چندین بار عوض شدهاست و آخرین بار در سال ۱۳۹۸ (قمری) به دستور خالد بن عبدالعزیز در جدیدی ساخته و نصب شد. ساختمان کعبه نیز از سال ۱۰۴۰ (قمری) تا سده اخیر تعمیر نشده بود؛ ولی در سال ۱۳۷۷ (قمری) و سپس ۱۴۱۷ (قمری) به دستور سعود بن عبدالعزیز و فهد بن عبدالعزیز در آن تعمیراتی صورت گرفت. سقف کعبه، دو سقفی است که با سه پایه چوبی که در میانه آن در یک ردیف قرار گرفته و نگهداری میشود. اطراف آن سنگهای مرمر نصب شده و در کنار آن پلکانی قرار دارد که برای رسیدن به سقف بالایی تعبیه شدهاست.
آخرین در کعبه که از چوب ساج و نقره خالص است و با طلا و جواهرات مزین شده، در دوران سعودی تعویض شدهاست.
حجرالاسود
حجرالاسود یا سنگ سیاه، از اجزای بسیار مقدس مسجد الحرام است و در رکن اسود کعبه در بلندی ۵٫۱ متری قرار دارد. این سنگ مقدس، پیش از اسلام و پس از آن همواره مورد توجه بودهاست و در شمار عناصر اصلی کعبه است. به لحاظ همین تقدس، محمد آن را نگاه داشت و دیگر سنگهایی را که به شکل بت ساخته شده بود دور ریخت. حجرالاسود در جریان تخریب کعبه، که ۵ سال پیش از بعثت صورت گرفت، در فاصلهای دور از مسجد واقع شد. در زمان نصب آن به جای خود، قریش به درگیری پرداختند، اما با درایت محمد، همه قریش در فضیلت آن سهیم شدند و عاقبت به دست خود او نصب گردید. به مرور زمان و در اثر تحولات، از حجم نخستین این سنگ کاسته شد و حتی به چند پاره تقسیم شد که آخرین بار قسمتهای آن را به هم وصل کردند و آن را در محفظهای نقرهای قرار دادند. در حال حاضر تنها به آن اندازه که برای بوسیدن و سلامدادن لازم است، جای گذاشتهاند.
در سال ۳۱۷ (قمری) یکی از فرقههای منسوب به اسماعیلیان به نام «قرامطه»، حجرالاسود را از کنار کعبه برداشت و به احساء (منطقهای در شرق عربستان سعودی) برد. این گروه به مدت ۲۲ سال (چهار روز کمتر) تا سال ۳۳۹ (قمری) سنگ را در آنجا نگاه داشتند و سپس در عید قربان همین سال، آن را به جای نخست بازگرداندند. (۱۰) پس از آن، طی سالهای پیاپی، حجرالاسود به طور عمد یا غیرعمد از جای خود کنده شد و هر بار اجزایی از آن خرد و جدا گردید. هر بار این اجزا به هم چسبانده شد و همانگونه که گذشت، اکنون مجموعه آن در هالهای از نقره قرار داده شدهاست.
به اعتقاد شیعیان سلامدادن و بوسیدن آن سفارش شده و در نقلهای شیعی آمدهاست که محمد به این کار مقید بودهاست. گفتنی است حجرالاسود آغاز و پایان طواف است و برابر آن، سنگ سیاهی روی زمین (تا انتهای مسجد) کشیده شدهاست. چراغی سبز رنگ نیز بر دیوار مسجد برابر حجرالاسود نصب شده تا راهنمای طواف کنندگان باشد.
ملتزم
قسمتی از دیوار و پایین دیوار کعبه را که در یک سوی آن حجرالاسود و در سوی دیگرش درب کعبه قرار دارد، «ملتزم» مینامند. این محل را از آن روی ملتزم مینامند که مردم در آن قسمت میایستند و به دیوار ملتزم شده، میچسبند و دعا میخوانند. در روایتی آمدهاست که محمدصورت و دستهای خود را روی این قسمت از دیوار قرار میداد. همچنین، از محمد نقل شدهاست که گفت: «ملتزم، محلی است که دعا در آنجا پذیرفته میشود.»
مستجار
محلی در پشت درب کعبه، کمی مانده به رکن یمانی، مقابل ملتزم و در سوی دیگر کعبه، دیوار کنار رکن یمانی را «مستجار» مینامند. «جار» به معنای همسایه و «مستجار» به معنای پناهبردن به همجوار و به صورت کلیتر «پناه بردن» است. این مکان نیز در اعتقاد مسلمانان از مکانهای پذیرفتهشدن دعا است. زمانی که خانه کعبه دو در داشت، در دیگر آن در کنار مستجار بود که بسته شد. (۱۳)
شاذروان
شاذروان همان برآمدگیهایی است که در اطراف کعبه قرار دارد و آن بخشی از کعبهاست که توسط قریش از ساختمان کعبه کاسته شد و اکنون همانند پوششی اطراف خانه را در برگرفتهاست. شاذروانِ کنونی از ساختههای سلطان مراد چهارم در هنگام ساختمان کعبه در سال ۱۰۴۰ (قمری) است. زمانی که در بازسازیهای کعبه، ابعاد خانه قدری کوچکتر از بنای ابراهیمی آن شد، برای حفظ ابعاد اصلی، فضای عقبنشینیشده را با ساخت سکویی کمارتفاع علامتگذاری کردند که «شاذَروان» نامیده شد و چون ملاک در طواف، حدّ اصلی کعبه است، فقها برای حصول شرط خروج طوافگزار از کعبه، طواف بر روی شاذروان را صحیح نمیدانند.
بنابراین، شاذروان همان سنگ مایلی است که بخش پایینی دیوار کعبه را تا روی زمین پوشانیدهاست، و همینطور بخشی که در مقابل حجر اسماعیل به صورت پلّهی ساخته شدهاست که بلندی آن از سطح زمین ۲۰ سانتیمتر و عرض آن ۴۰ سانتیمتر است. این پله جایگاه مردمی است که برای نیایش و تضرع به درگاه الهی بر روی آن میایستند و سینه و شکم خود را بر کعبه قرار میدهند و دستان را بر بالای سر خود و بر دیوار کعبه میگذارند. علت آنکه در این قسمت شاذروان قرار داده نشده این است که در بنای ابراهیم، حجر اسماعیل جزو خانه کعبه بودهاست که در ساختمان قریش به علّت کمبود مال حلال از خانه کاستند و بر حجر افزودند. همچنین در پایین درِ کعبه، شاذروان قرار داده نشده و به صورت پلهای صاف به طول ۳۴۵ سانتیمتر ساخته شدهاست که مردم در ملتزم بر آن میایستند و دعا و نیایش میکنند. در بالای شاذروان حلقههای از مس قرار دارد که در هنگام پایین آوردن جامه کعبه (کسوة الکعبه) لب جامه به این حلقهها میبندند تا جامه استوار باشد.
حطیم
مساحت میان حجرالاسود و زمزم و مقام ابراهیم و قسمتی از حجر اسماعیل را «حطیم» میگویند. از مکانهای محترم در مسجدالحرام است و مردم در این قسمت برای دعا جمع میشوند و به یکدیگر فشار میآورند. این که آیا حطیم تنها همان محدوده کنار حجرالاسود و باب کعبه را شامل میشود یا وسعت بیشتری دارد، اختلاف است. در روایتی از امام صادق، تنها همین موضع را حطیم مینامند.(۱۴) چنان که شیخ صدوق نیز آوردهاست که حطیم فاصله میان در کعبه و حجرالاسود را گویند، جایی که خداوند توبه آدم را پذیرفت.(۱۵)
حجر اسماعیل
«حجر اسماعیل»، فضایی است میان کعبه و دیواری نیمدایره به عرض حدود ۱۰ متر که از رکن عراقی تا رکن شامی را شامل میشود. دیواری است با بلندی ۳۰/۱ متر که قوسیشکل است. حجر اسماعیل به عقیده اسلام، یادگار زمان ابراهیم و اسماعیل و مدت زمانی پس از بنای کعبه است و قدمت و پیشینه آن به زمان بنای کعبه به دست ابراهیم میرسد.
نقلهای تاریخی تاریخنگاران مسلمان، حکایت از آن دارد که اسماعیل و مادرش هاجر در همین بخش زندگی میکردند. از امام صادق نقل شدهاست: «الحِجرُ بَیتُ إِسمَاعِیلَ وَ فِیهِ قَبرُ هَاجَرَ وَ قَبرُ إِسمَاعِیلَ» (۱۶) «حجر، خانه اسماعیل و محل دفن هاجر و اسماعیل است.»
از آنجا که حجر اسماعیل داخل در مطاف است، میتواند نشانهای بر بزرگی آن باشد. در اصل، حجراسماعیل جزئی از کعبه است. هرگاه باران بر بام کعبه ببارد، از ناودان رحمت در این فضا میریزد.
گویا برای نخستین بار، منصور عباسی، حجراسماعیل را با سنگهای سفید پوشانید. پس از آن در دوره مهدی و نیز هارون الرشید عباسی این سنگها تعویض و نو شد.
ناودان رحمت
«ناودان رحمت» (به عربی: میزاب الرحمة) یا «ناودان طلا»، ناودانی از طلاست که بر بام کعبه نصب شده و به سمت حجر اسماعیل است. هرگاه باران بر بام کعبه ببارد، آب از ناودان در این فضای حجر اسماعیل میریزد. به اعتقاد مسلمانان، اینجا مدفن اسماعیل و مادرش هاجر و بسیاری از پیامبران است.
گویند آن را نخست حجاج بن یوسف ثقفی نهاد تا آب باران بر بام خانه جمع نشود. در روایت آمدهاست که دعا در زیر ناودان کعبه پذیرفته است.
مقام ابراهیم
به محل ایستادن ابراهیم میگویند و سنگی است به طول و عرض ۴۰ سانتیمتر و بلندی تقریبی ۵۰ سانتیمتر که جای پای ابراهیم روی آن است و مقابل درب کعبه قرار دارد. رنگ آن میان زرد و قرمز متمایل به سفید است. طبق اعتقادات مسلمانان این مکان مربوط به زمانی است که ابراهیم دیوارهای کعبه را بالا میبرد؛ آنگاه که دیوار بالا رفت، به اندازهای که دست بدان نمیرسید، سنگی آوردند و ابراهیم بر روی آن ایستاد و سنگها را از دست اسماعیل گرفت و دیوار کعبه را بالا برد.
بر روی این سنگ، اثر پای ابراهیم مشخص است اما اثری از انگشتان او نیست. از زمان مهدی عباسی بدین سو، این سنگ با طلا پوشانده شد و در محفظهای قرار گرفت تا آسیب نبیند. حجگزاران پس از طواف واجب، باید در پشت مقام ابراهیم، ۲ رکعت نماز طواف به جای آورند. نماز طواف نساء نیز پشت مقام ابراهیم خوانده میشود.
طبق آیات قرآن این مقام یکی از شعائر الهی است: «وَ اتَّخِذُوا مِن مَقامِ إِبراهِیمَ مُصَلَّی» (بقره/۱۲۵)
براساس عقاید مسلمانان و متن قرآن یکی از بناکنندگان کعبه ابراهیم بوده که به کمک پسرش اسماعیل این کار را انجام دادهاست.
در کتاب مقدس بخش عهد عتیق (که تمام یهودیان و بخش بزرگی از مسیحیان به آن اعتقاد دارند) هیچ اشارهای به اینکه ابراهیم ساختمانی را با این توصیفات و برای خداوند بنا کرده باشد، وجود ندارد. بنا بر متن کتاب مقدس، ابراهیم به دستور خداوند هاجر و اسماعیل را به فاران ((کوهی اطراف مکه) فرستاد و همراه ساره و اسحاق (پسر دومش) به زندگی ادامه داد.
در گذشته، بر روی این محل بنایی بزرگ از آجر و سنگ و چوب بنا شده بود که اطراف آن را با آیات قرآن مزین کرده بودند. از آنجا که این قبه قسمتی از مسجد را به خود اختصاص داده و از فضای مطاف کاسته بود، کمکم از انتقال آن به محلی دیگر در مسجد الحرام سخن به میان آمد.
براساس برخی گفتهها مقام ابراهیم تا فتح مکه به دیوار کعبه چسبیده بود و پس از فتح، محمد آن را از دیوار درآورد و کنار کعبه، نزدیک در نصب کرد. زمانی که آیه «وَ اتَّخِذُوا مِن مَقامِ إِبراهیمَ مُصَلًّی» را گفت، دستور داد تا مقام را جایی که اکنون قرار گرفته انتقال دهند. (۱۸)
پرده کعبه
بر روی کعبه پوششی سیاه رنگ وجود دارد که به آن «پرده کعبه» یا «جامه کعبه» گویند. نخستین کسی که خانه کعبه را پرده پوشانید تُبع حمیری پادشاه یمن بود. علی نیز همه ساله از عراق برای کعبه پردهای میفرستاد. چون مهدی عباسی به خلافت رسید خادمان کعبه از انبوهی پردهها بر روی کعبه شکایت کردند و گفتند بیم آن میرود که خانه صدمه ببیند. مهدی عباسی خلیفه مسلمین دستور داد پردهها را بردارند و تنها یک پرده بر آن بگذارند و سالی یک بار آن را عوض کنند این سنت تا به امروز ادامه دارد. و بر آن آیههایی از قرآن قلاب دوزی شدهاست.
صفا و مروه
غار حرا
از سایت ویکی پدیا - فقط جهت راهنمایی شما برای جستجوی بیشتر در زمینه مسائل مذهبی
+
نوشته شده در
90/01/22ساعت 17:29  توسط صلاحی تفرشی
|

- همشهری جوان در آخرین شماره خود با صحبت با چند تا از هم محله ای های مهران مدیری سرکی به زندگی داخلی او کشیده است چرا که او با قهوه تلخش یکی از چهره های جنجالی سال گذشته محسوب می شود.
مادر مهران 10 سال است که به محله ما میآید و به ما درس قرآن میدهد ولی آشنایی ما 20 ساله است. اوایل ساکن افسریه بودند تا اینکه پدر مهران از دنیا رفت و مهران مادرش را پیش خودش برد. اینها قسمتی از صحبتهای یکی از خانم جلسهای محله بروجردیهاست؛ همان جایی که مادر مهران مدیری در آن قرآن درس میدهد؛ محلهای که مهران مدیری آنجا متولد شده. مدیری هم بچه پایین شهر است، هم سید است و هم مادرش خانم جلسهای است.
مهران مدیری فرزند آخر یک خانواده 6 نفری است. دو برادر بزرگتر او خارج از کشور زندگی میکنند . یکی از برادرهایش در گوشهای از تهران و با تدریس امورات میگذراند. پدرش 10 سالی میشود که از دنیا رفته. از همان موقع هم مادرش در آپارتمانی کنار آپارتمان پسرش، مهران زندگی میکند.
مادر مهران 15-20 سالی میشود که قرآن درس میدهد و هنوز هم با اینکه دیگر از آن محله رفته باز هم به عادت مالوف میآید برای قرآن خواندن دورهمی.
کمتر کسی می داند که مهران مدیری سید اولاد پیغمبر(ص) است! «اصلا سید طباطبایی هستند. شاید نخواستند کسی از این موضوع مطلع شود برای همین هم نگفتند. مهران پدر خیلی خوبی داشت که بر اثر سکته قلبی از دنیا رفت.
مرد متین وموقری بود.» این طور که از حرف های همسایهها برمیآید مهران هم به پدرش رفته و از نظر خلقوخو شبیه اوست؛ «مهران خیلی پسر آقای است؛ پسر تمیز و پاک. من هیچچی از مهران ندیدم. هر کسی هم که پشت سرش گفته که پسر بدیست، اشتباه گفته، او یک پسر ساده و مودب است.» 10 سالی میشود که پدر مهران فوت کرده اما اهل محل آن روز را به یاد دارند؛ «ختم پدرش غلغله بود. از همه جا برای مراسم آمده بودند.» و تأکید می کنند که خانواده مدیری همهشان مذهبی هستند؛ «هم از طرف مادر و هم از طرف پدر خیلی مذهبی هستند وکلا مومند. همه فامیلهایشان را که در مراسم ختم پدر مهران دیده بودم مذهبی بودند. خود خانم مدیری چادر از سرش نمیافتد»
مادر و ته طغاری!
«خانم مهران خیلی زن خوبی است. مثل خود مهران است. کلا خانوادگی خوبند. اهل هیچ فرقهای هم نیستند. تمام خریدهای منزل مادر مهران را خانمش انجامش میدهد.» همسایهها میگویند همسر مهران نمونه بارز یک عروس خوب برای مادر شوهر است؛ «خیلی متین و خانم است. فکر میکنم همسر مهران، دختر یکی از دوستان مادر مهران است که خانواده فوقالعاده خوبی هم دارد. مهران دو تا بچه هم دارد که آنها دوست داشتیاند.»
مادر مهران در کنار او زندگی میکند به فاصله یک واحد مسکونی در یک مجتمع! «خود مهران در برجی در قیطریه ساکن است و مادرش هم یک واحد کنار اوست.» یعنی این قدر به مادرش اهمیت میدهد که او را در کنار خودش نگه داشته. بالاخره فرزند آخر است و وابستگی به مادر؛
منتقد در خانه
دختر 13 ساله خانواده مدیریها کوچکترین عضو خانواده آنها است. اگر در صفحات اینترنت چرخی بزنید مصاحبهها و توصیفهای جالبی از او پیدا میکنید.
توصیفاتی مثل این: «دختر ظاهر ساکت و سربه زیری است اما مثل پدرشان انرژی و هوش فوقالعاده ای دارد» و نقل قول اینچنینی؛« شیطان هستم ولی سر کلاسهای مهم درس گوش میدهم»
ظاهراً او تمام فیلمها و سریالهای پدرش را موبهمو دنبال میکند و حتی گاهی اوقات هم برای نزدیک بیشتر به پدری که همیشه سرکار است با او به پشت صحنه سریال میرود؛ «سرپاورچین و باغ مظفر با بابام به پشت صحنه رفتم. » حسابی هم حواسش به کارهای بابا هست و به خاطر اشتباهاتش مچش را میگیرد و به او تذکر میدهد؛ «سر سریال باغ مظفر از یکی از قسمتها خوشم نیامد به پدرم گفتم و او هم گفت درستش میکنم.»
+
نوشته شده در
90/01/16ساعت 18:36  توسط صلاحی تفرشی
|
برخی از حوادث جالب و آشکار از زندگی آلبرت انیشتین که اخیرا توسط مجله تایم به عنوان مرد قرن مفتخر شده بود
یک روز در هنگام تور سخنرانی ، راننده آلبرت انیشتین ، که اغلب در طول سخنرانی او در انتهای سالن می نشست ، بیان کرد که او احتمالا میتواند سخنرانی انشتین را ارائه دهد زیرا چندین مرتبه آنرا شنیده است. برای اطمینان بیشتر ، در توقف بعدی در این سفر ، انیشتین و راننده جای خود را عوض کردند و انشتین با لباس راننده در انتهای سالن نشست.
پس از ارائه سخنرانی بی عیب و نقص ، توسط یک عضو از شنوندگان از راننده سوال دشواری خواسته شده بود. راننده انشتین خیلی معمولی جواب داد: "خب ، پاسخ به این سوال کاملا ساده است. من شرط می بندم راننده من ، (اشاره به انشتین) که در انتهای سالن وجود دارد ، می تواند پاسخ این سوال را بدهد."
============ ========= ========= ========= =========
همسر آلبرت انیشتین غالبا اصرار داشت که او در هنگام کار باید لباسهای مناسبتری استفاده کند. انشتین همواره میگفت: "چرا باید اینکار را بکنم هر کسی اینجا می داند من که هستم." هنگامی که انیشتین برای شرکت در اولین کنفرانس بزرگ خود شرکت کرد نیز همسرش از او خواست که لباس مناسبتری بپوشد، انشتین گفت: "چرا باید اینکار را بکنم هیچ کسی اینجا مر نمی شناسد."
============ ========= ========= ========= =========
از آلبرت اینشتین معمولا برای توضیح نظریه عمومی نسبیت سوال میشد و او یکبار اینگونه پاسخ داده بود: " دست خود را بر روی اجاق گاز داغ برای یک دقیقه قرار دهید ، و این عمل مانند یک ساعت یک به نظر می رسد ، حال با یک دختر خوشگل یک ساعت بنشینید ، و این عمل مانند یک دقیقه به نظر می رسد. این نسبیت است.!"
============ ========= ========= ========= =========
هنگامی که آلبرت انیشتین شاغل در دانشگاه پرینستون بود ، یک روز قرار بود به خانه برود ولی او آدرس خانه اش را فراموش کرده بود. راننده تاکسی او را نمی شناخت. انیشتین از راننده پرسید آیا او می داند خانه اینشتین کجاست. راننده گفت : "چه کسی آدرس اینشتین را نمی داند؟ هر کسی در پرینستون ادرس خانه انشتین را میداند. آیا می خواهید به ملاقات او بروید؟" . اینشتین پاسخ داد :" من اینشتین هستم . من آدرس منزل خود را فراموش کرده ام ، می توانید شما مرا به آنجا ببرید؟ " . راننده او را به خانه اش رساند و از او هیچ کرایه ای نیز نگرفت.
============ ========= ========= ========= =========
یکبار اینشتین از پرینستون با قطار در سفر بود که مسئول کنترل بلیط به کوپه او آمد. وقتی او به اینشتین رسید ، انیشتین بدنبال بلیط جیب جلیقه اشرا جستجو کرد ولی نتوانست آنرا پیدا کند. سپس در جیب شلوار خود جستجو کرد ولی باز هم بلیط را پیدا نکرد. سپس در کیف خود را نگاه کرد ولی بازهم نتوانست آنرا پیدا کند.بعد از آن او صندلی کنار خودش را جستجو کرد ولی بازهم بلیطش را پیدا نکرد.
مسئول بلیط گفت : دکتر اینشتین ، من می دانم که شما که هستید . همه ما به خوبی شما را میشناسیم و من مطمئن هستم که شما بلیط خریده اید، نگران نباشید. و سپس رفت. در حال خارج شدن متوجه شد که فیزیکدان بزرگ دست خود را به پایین صندلی برده و هنوز در حال جستجوست.
مسئول قطار با عجله برگشت و گفت : " دکتر انیشتین ، دکتر انشتین ، نگران نباش ، من می دانم که شما بلیط داشته اید، مسئله ای نیست. شما بلیط نیاز ندارید. من مطمئن هستم که شما یک بلیط خریده اید."
اینشتین به او نگاه کرد و گفت : مرد جوان ، من هم می دانم که چه کسی هستم. چیزی که من نمی دانم این است که من کجا می روم
+
نوشته شده در
89/12/28ساعت 14:47  توسط صلاحی تفرشی
|
نفس باد صبا آفت جان خواهد شد
عید می آید و اجناس گران خواهد شد
قیمت میوه و شیرینی و آجیل و لباس
باز سرویس گر فک و دهان خواهد شد
همسرم چند ورق لیست به من خواهد داد
و سرا پای وجودم نگران خواهد شد
می زنم ساز مخالف دو سه روزی اما
عاقبت هرچه که او گفت همان خواهد شد
می رسد مرحله ی سخت و نفس گیر خرید
نوبت گند ترین کار جهان خواهد شد
کل عیدی و حقوقم به شبی خواهد رفت
بر سر جیب بغل ،فاتحه خوان باید شد
یک الف آدم و یک عائله آنهم پر خرج
وقت فرسودن اعصاب و روان خواهد شد
پول را با علف خرس یکی می دانند
فکر کردید که منطق سرشان خواهد شد
هانیه نعره بر آرد که ندارم مانتو
کامران از پی او تیز دوان خواهد شد
که پدر کفش و کت و پیرهنی می خواهم
بعد از او نسترنم مرثیه خوان خواهد شد
سام هم لنگه ی جوراب به پا می گوید
شستم از پنجه اش امسال عیان خواهد شد
قیمت پسته به قلب من ِآسیب پذیر
باز هم وای که آسیب رسان خواهد شد
زیر بازارچه با قیمت ماهی یا گوشت
آسمان دور سرم پُر دَ وَران خواهد شد
مغز گردو شده مانند طلا مثقا لی
مغزم از قیمت آن سوت کشان خواهد شد
کمرم گشت که در خانه تکانی سرویس
حالیا نوبت این فک و دهان خواهد شد
+
نوشته شده در
89/12/28ساعت 14:32  توسط صلاحی تفرشی
|
اهل دانشگاهم
رشته ام علافیست
جیبهایم خالیست
پدری دارم
حسرتش یک شب خواب
دوستانی همه از دم ناباب
و خدایی که مرا کرده جواب
اهل دانشگاهم
قبله ام استاد است
جانمازم نمره
خوب میفهمم سهم آینده من بیکاریست
من نمیدانم که چرا میگویند
مرد تاجر خوب است و مهندس بیکار
و چرا در وسط سفره ما جای نان مدرک هست
چشم ها را باید شست
جور دیگر باید دید
باید از مردم دانا ترسید
باید از قیمت دانش نالید و به آنها فهماند
که من اینجا فهم را فهمیدم
من به گور پدر علم و هنر خندیدم
+
نوشته شده در
89/12/09ساعت 10:46  توسط صلاحی تفرشی
|
شاگرد زیرك و استاد!
استاد دانشگاه با این سوال شاگردانش را به یك چالش ذهنی کشاند: آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"
استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست, خدا نیز شیطان است!"
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته"
شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.
مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"
زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."
و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.
نام مرد جوان یا آن شاگرد تیز هوش چیزی نبود جز ، آلبرت انیشتن !
روزی رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر(صل الله علیه و آله) از او پرسید: ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟
عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:...
۱- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.
۲- هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.
در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به آدمیان مهلت می دهیم و لی آنها را رها نمی کنیم
چهار دانشجو شب امتحان بجای درس خواندن به مهمونی و خوش گذرونی رفته بودند و هيچ آمادگی امتحانشون رو نداشتند.
روز امتحان به فکر چاره افتادند و حقه ای سوار کردند به اين صورت که سر و روشون رو کثيف و کردند و مقداری هم با پاره کردن لباس هاشون در ظاهرشون تغييراتی بوجود آوردند.
سپس عزم رفتن به دانشگاه نمودند و يکراست به پيش استاد رفتند.
مسئله رو با استاد اينطور مطرح کردند که ديشب به يک مراسم عروسی خارج از شهر رفته بودند
و در راه برگشت از شانس بد يکی از لاستيک های ماشين پنچر ميشه و اونا با هزار زحمت و هل دادن ماشين به يه جايی رسوندنش و اين بوده که به آمادگی لازم برای امتحان نرسيدند کلی از اينها اصرار و از استاد انکار.
آخر سر قرار ميشه سه روز ديگه يک امتحان اختصاصی برای اين 4 نفر از طرف استاد برگزار بشه،
آنها هم بشکن زنان از اين موفقيت بزرگ، سه روز تمام به درس خوندن مشغول ميشن
و روز امتحان با اعتماد به نفس بالا به اتاق استاد ميرن تا اعلام آمادگی خودشون رو ابراز کنند!
استاد عنوان ميکنه بدليل خاص بودن و خارج از نوبت بودن اين امتحان بايد هر کدوم از دانشجوها توی يک کلاس بنشينند و امتحان بدن که آنها به خاطر داشتن وقت کافی و آمادگی لازم با کمال ميل قبول ميک نند.
امتحان حاوی دو سوال و بارم بندی از نمره بيست بود:
.
.
.
.
.
.
يك) نام و نام خانوادگی: ۲نمره
دو ) کدام لاستيک پنچر شده بود؟ ۱۸نمره
الف) لاستيک سمت راست جلو
ب) لاستيک سمت چپ جلو
ج) لاستيک سمت راست عقب
د) لاستيک سمت چپ عقب
مسافر تاکسی آهسته روی شانه راننده زد و گفت همین بغل پیاده ميشم. راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد و نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس
از جدول کنار خیابان رفت بالا. نزدیک بود که چپ کنه. اما کنار یک مغازه توی پیاده رو متوقف شد. برای چند ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد.
سکوت سنگینی حکم فرما شد تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن. منو تا سر حد مرگ ترسوندی"
مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمی دونستم که یک ضربه کوچولو اين قدر تو رو می ترسونه"
راننده جواب داد: "واقعآ... راست میگی. تقصیر تو نیست. امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده تاکسی دارم کار می کنم. آخه من 25 سال راننده ماشین بهشت زهرا بودم…!"
یک شب مردی خواب عجیبی دید.او خواب دید دارد در کنار ساحل همراه با خدا قدم می زند.
روی اسمان صحنه هایی از زندگی او صف کشیده بودند. در همه ان صحنه ها دو ردیف رد پا روی شن ها دیده می شد که یکی از انها به او تعلق داشت و دیگری متعلق به خدا بود. هنگامی که اخرین صحنه جلوی چشمانش امد،دید که ...
بیشتر از یک جفت رد پا دیده نمیشود. او متوجه شد که اتفاقا در این صحنه،سخت ترین دوره زندگی او را از سر گذرانده است.این موضوع، او را ناراحت کرد و به خدا گفت:خدایا تو به من گفتی که در تمام طول این راه را با من خواهی بود،ولی حالا متوجه شدم که در سخت ترین دوره زندگیم فقط یک جفت رد پا دیده می شود. سر در نمی اورم که چطور در لحظه ای که به تو احتیاج داشتم تنهایم گذاشتی.
خداوند جواب داد: من تو را دوست دارم و هرگز ترکت نخواهم کرد.دوره امتحان و رنج،یعنی همان دوره ای که فقط یک جفت رد پا را میبینی زمانی است که من تو را در آغوش گرفته بودم.
روزی دانشمندی آزمایش جالبی انجام داد... او آکواریومی شیشه ای ساخت و با دیواری شیشه ای دو قسمت کرد . در یک قسمت ماهی بزرگی انداخت و در قسمت دیگر ماهی کوچکی که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگ بود .
ماهی کوچک تنها غذای ماهی بزرگ بود و دانشمند به آن غذای دیگری نمی داد... او برای خوردن ماهی کوچک بارها و بارها به طرفش حمله کرد ، اما هر بار به دیواری نامرئی می خورد . همان دیوار شیشه ای که او را از غذای مورد علاقش جدا میکرد .
بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچک منصرف شد . او باور کرده بود که رفتن به آن طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچک کاری غیر ممکن است .
دانشمند شیشه وسط را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز کرد ؛ اما ماهی بزرگ هرگز به ماهی کوچک حمله نکرد . او هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نگذاشت و از گرسنگی مرد . میدانید چرا ؟
آن دیوار شیشه ای دیگر وجود نداشت ، اما ماهی بزرگ در ذهنش یک دیوار شیشه ای ساخته بود . یک دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود ؛ آن دیوار باور خودش بود . باورش به محدودیت . باورش به وجود دیوار . باورش به ناتوانی ... .
+
نوشته شده در
89/11/12ساعت 9:2  توسط صلاحی تفرشی
|
!!مرسدس بنز و موتور گازی
يارو نشسته بوده پشت بنز آخرين سيستم، داشته صد و هشتاد تا تو اتوبان ميرفته، يهو ميبينه يه موتور گازي ازش جلو زد!خيلي شاكي ميشه، پا رو ميگذاره رو گاز، با سرعت دويست از بغل موتوره رد ميشه.
يه مدت واسه خودش خوش و خرم ميره، يهو ميبينه متور گازيه غيييييژ ازش جلو زد!ديگه پاك قاط ميزنه، پا رو تا ته ميگذاره رو گاز، با دويست و چهل تا از موتوره جلو ميزنه.همينجور داشته با آخرين سرعت ميرفته، يهو ميبينه، موتور گازيه مثل تير از بغلش رد شد!!طرف كم مياره، راهنما ميزنه كنار به موتوريه هم علامت ميده بزنه كنار.خلاصه دوتايي واميستن كنار اتوبان، يارو پياده ميشه، ميره جلو موتوريه، ميگه: آقا تو خدايي! من مخلصتم، فقط بگو چطور با اين موتور گازي كل مارو خوابوندي؟!موتوريه با رنگ پريده، نفس زنان ميگه: والله ... داداش.... خدا پدرت رو
!!!!بيامرزه که واستادي... آخه ... كش شلوارم گير كرده به آينه بغلت
__

+
نوشته شده در
89/11/02ساعت 16:59  توسط صلاحی تفرشی
|
امضای تاییدیه منطقه جغرافیایی برخورد با زمین
تلفن اضطراری جهت اعلام سقوط به ترتیب اولویت
کپی وصیت نامه به همراه رضایت نامه امضا شده
فیش بانکی مربوط به غسل میت با آب غیر یارانه ای
فیش بانکی هزینه امتحان شفاهی شهادتین
مبلغ 200 هزار تومان بابت قطع درختان محل سقوط به حساب شهرداری
فیش بانکی به مبلغ 50 هزار تومان عوارض خروج از جهان هستی
فیش بانکی به مبلغ 20 هزار تومان بابت تسلیت از رسانه ملی
+
نوشته شده در
89/10/29ساعت 15:8  توسط صلاحی تفرشی
|
قوانین
احمقانه آمریكا
به علت ایالتی بودن و سیستم فدرالی
كشور آمریكا، ایالتها قوانینی مخصوص به خود دارند كه مانند انگلستان به مناسبتهای
مختلف وضع میشوند و بعد فراموش میشوند. بعضی از این قوانین آنقدر احمقانهاند كه
مشكل میشود وجودداشتن آنها را باور كرد. فهرست این قوانین توسط شبكه UKTV تهیه شده است.ایالت
آركانزاس
مرد قانونا میتواند همسرش را كتك
بزند اما فقط ماهی یكبار.ایالت
آلاباما
رانندگی درحالی كه یك چشمبند روی
چشمها باشد، غیرقانونی است. (رتبه 5 قوانین احمقانه دنیا)ایالت
اوكلاهاما
پلیس میتواند كسانی را كه برای
سگها شكلك درمیآورند، دستگیر كند.ایالت
اوهایو
فروختن كورن فلكس (پففیل خودمان) در
روز یكشنبه در مغازهها ممنوع است.تمامكردن بنزین در وسیله نقلیه جرم
محسوب میشود.ایالت
ایلینویز
صحبتكردن به زبان انگلیسی غیرقانونی
است. زبان رسمی شناختهشده، آمریكایی است.دادن سیگار روشن به حیوانات ممنوع
است.ایالت
ایندیانا
سیگاركشیدن میمونها، غیرقانونی
است.ایالت
تنسی
انداختن كمند برای گرفتن
ماهی، غیرقانونی است.ا
یالت جورجیا
ردشدن جوجه از عرض خیابان غیرقانونی است.ایالت شیكاگو
بردن یك سگ پودل فرانسوی به اپرا غیرقانونی
است.ایالت فلوریدا
چتربازی زنان متاهل در روز یكشنبه غیرقانونی
است. (رتبه6 قوانین احمقانه جهان)ایالت
كالیفرنیا
مرد قانونا میتواند همسرش را با كمربند چرمی
كتك بزند؛ به شرطی كه قطر كمربند بیشتر از 5 سانتیمتر نباشد.
درصورت استفاده از
كمربند قطورتر مرد باید از همسرش اجازه بگیرد.شلیك به سمت هر نوع شكاری از روی یك وسیله نقلیه
غیرقانونی است؛ مگر اینكه شكار یك نهنگ باشد.ایالت
كولومبوس
نمیتوان به صورت تصادفی روی نرده خانه كسی
نشست.ایالت
لوییزیانا
قرقرهكردن در مكانهای عمومی غیرقانونی
است.بستن
روكش از چرم تمساح به كپسول آتشنشانی ممنوع است.زدن بانك و بعد شلیككردن به كاركنان بانك با تفنگ آبپاش
غیرقانونی است.یك زن
تا وقتی كه همسرش پرچم جلوی ماشین گرفته، نباید رانندگی كند.گازگرفتن كسی با دندانهای طبـیـعـی حـمله ســاده است
ولـی گـازگرفتن با دندان مصنوعی حمله مسلحانه است.ایالت
ماساچوست
گذاشتن ریش پروفسوری بدون مجوز ممنوع
است.همراهداشتن اسلحه فضایی غیرقانونی محسوب
میشود.ایالت مونتانا
زن طبق قانون حق ندارد نامههای همسرش را باز
كند.ایالت میشیگان
طبق قوانین، دندانپزشكان در اسناد رسمی مكانیك
محسوب میشوند.ایالت نبراسكا
اگر كودكی هنگام مراسم مذهبی در كلیسا آروغ بزند، پلیس
میتواند پدر و مادر كودك را دستگیر كند.ایالت
ورمونت
سوتزدن زیر آب غیرقانونی است!!
+
نوشته شده در
89/10/18ساعت 17:45  توسط صلاحی تفرشی
|
ياد اون روزها بخير. وقتى من بچه بودم، مادرم يک تومن به من مىداد و مرا به فروشگاه مىفرستاد و من با ٣ کيلو سيبزمينى، دو بسته نان، سه پاکت شير، يک کيلو پنير، يک بسته چاى و دوازده تا تخم مرغ به خانه برمىگشتم.
اما الان ديگه از اين خبرها نيست. همه جا توى فروشگاهها
دوربين مدار بسته
گذاشتهاند !
|
| |
|
+
نوشته شده در
89/10/02ساعت 10:9  توسط صلاحی تفرشی
|
نوشته اي كه ذيلا از نظر خواننده گرامي مي گذرد نامه اي است كه مرحوم ميرزا محمد الويري به مرحوم احمدخان امير حسيني سيف الممالك فرمانده فوج قاهر خلج رقمي داشته كه شروع تا خاتمه نامه تمام از حروف بي نقطه الفبا انتخاب و در نوع خود از شاهكارهاي ادب زبان پارسي به شمار مي آيد. انگيزه نامه و موضوع آن قلت در آمد و كثرت عائله و تنگي معيشت بوده است. اين نامه در زمان ناصرالدين شاه بوده. |
|
|
|
سر سلسله امرا را كردگار احد، امر و عمر سرمد دهاد. دعا گو محمد ساوه ای در كلك و مداد ساحرم و در علم و سواد ماهر. ملك الملوك كلامم و معلم مسائل حلال و حرام. در كل ممالك محروسه اسم و رسم دارم. درهرعلم معلم و در هراصل موسسم .در كلك عماد دومم درعالم، درعلم وحكم مسلم كل امم سرسلسله اهل كمالم اما كوطالع كامكار و كو مرد كرم؟ |
دلمرده آلام دهرم. كوه كوه دردها در دل دارم. مدام در دام وام، و علي الدوام در ورطه آلام دهرم هر سحر و مسا در واهمه و وسواس كه مداح که گردم و كرا واسطه كار آرم كه مهامم را اصلاح دهد و دو سه ماهم آسوده دارد. مكرر داد كمال دادم و در هر مورد مدح معركه ها كردم. همه گوهر همه در، همه لاله همه گل، همه عطار روح همه سرور دل، اما لال را مكالمه و كررا سامعه و كور را مطالعه آمد. همه را طلا سوده در محك ادراك آورده احساس مس كردم و لامساس گو آمدم. اما علامه دهرم، ملولم و محسود و عوام كالحمار محمود و مسرور ... لا اله الا الله وحده وحده دلا در گله مسدود دار در همه حال كه كارهاي همه عكس مدعا آمد علاوه همه دردها و سرآمد كل معركه ها عروس مهر در آرامگاه حمل در آمد. عالم و عام لام و كرام، صالح و طالح، صادر و وارد، كودك و سالدار، گدا و مالدار، همه در اصلاح اهل و اولاد و هر كس هر هوس در معامله و سودا دارد آماده و اطعمه و هر سماط گرد آورده، حلوا و كاك، سركه و ساك، كره و عسل، سمك و حمل، گرمك و كاهو، دلمه و كوكو، امرود و آلو، الي كلم كدو، همه در راه، مكر دعاگو كه در كل محرومم و در حكم كاالمعدوم. اگر موهوم و معلول معدل سه صاع و دو درم ارده گردد حامد و مسرورم. مگر كرم سر كار اعلي كه سرالولد و سرالوالد در او طلوع كرده و دادرس آمده، درد ها دوا، وامها ادا و كامها روا گردد.
له طول عمر كطول المطر سواء له الدرهم، و كه المدر دهد مرد را كام دل كردگار همه عمر آسوده و كامكار دل آرا همه كار و كردار او ملك در سما مادح كار او طول الله عمره و دمره حاسده، هلك اعدائه، اعطه ماله، اصلح احواله و اسعد اولاده مدام السماء
+
نوشته شده در
89/08/24ساعت 18:40  توسط صلاحی تفرشی
|
ظاهرا دو شاعر در پاسخ به هم شعر گفته اند
خانم ناهید نوری :
به نام خدایی که زن آفرید / حکیمانه امثال من آفرید
خدایی که اول تو را از لجن / و بعداً مرا از لجن آفرید !
برای من انواع گیسو و موی / برای تو قدری چمن آفرید !
مرا شکل طاووس کرد و تورا / شبیه بز و کرگدن آفرید !
به نام خدایی که اعجاز کرد / مرا مثل آهو ختن آفرید
تورا روز اول به همراه من / رها در بهشت عدن آفرید
ولی بعداً آمد و از روی لطف / مرا بی کس و بی وطن آفرید
خدایی که زیر سبیل شما / بلندگو به جای دهن آفرید !
وزیر و وکیل و رئیس ات نمود / مرا خانه داری خفن آفرید
برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب / شراره ، پری ، نسترن آفرید
برای من اما فقط یک نفر / "براد پیت من" را" حَسَنْ" آفرید !
برایم لباس عروسی کشید / و عمری مرا در کفن آفرید
به نام خدایی که سهم تو را / مساوی تر از سهم من آفرید
پاسخ دندان شکن از نادر جدیدی :
به نام خداوند مردآفرین / که بر حسن صنعش هزار آفرین
خدایی که از گِل مرا خلق کرد / چنین عاقل و بالغ و نازنین
خدایی که مردی چو من آفرید / و شد نام وی احسنالخالقین
پس از آفرینش به من هدیه داد / مکانی درون بهشت برین
خدایی که از بس مرا خوب ساخت / ندارم نیازی به لاک، همچنین
رژ و ریمل و خط چشم و کرم / تو زیباییام را طبیعی ببین
دماغ و فک و گونهام کار اوست / نه کار پزشک و پروتز، همین !
نداده مرا عشوه و مکر و ناز / نداده دم مشک من اشک و فین!
مرا ساده و بیریا آفرید / جدا از حسادت و بیخشم و کین
زنی از همین سادگی سود برد / به من گفت از آن سیب قرمز بچین
من ساده چیدم از آن تک درخت / و دادم به او سیب چون انگبین
چو وارد نبودم به دوز و کلک / من افتادم از آسمان بر زمین
و البته در این مرا پند بود / که ای مرد پاکیزه و مهجبین
تو حرف زنان را از آن گوش گیر / و بیرون بده حرفشان را از این
که زن از همان بدو پیدایشات / نشسته مداوم تو را در کمین
+
نوشته شده در
89/08/24ساعت 18:38  توسط صلاحی تفرشی
|
یك روز كارمند پستی كه به نامه هایی كه آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می كرد
متوجه نامهای شد كه روی پاكت آن با خطی لرزان نوشته شده بود
... " نامه ای به خدا "
با خودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند
در نامه این طور نوشته شده بود :
خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم كه زندگیام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد. دیروز یك نفر كیف مرا كه 100 دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود که
تا پایان ماه باید خرج می كردم. یكشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت كرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم
هیچ كس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من كمك كن
كارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همكارانش نشان داد. نتیجه این شد كه همه آنها جیب خود را جستجو كردند و هر كدام چند دلاری روی میز گذاشتند در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند همه كارمندان اداره پست از اینكه توانسته بودند كار خوبی انجام دهند خوشحال بودند
عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت. تا این كه نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید كه روی آن نوشته شده بود
نامه ای به خدا!
همه كارمندان جمع شدند تا نامه را باز كرده و بخوانند.
مضمون نامه چنین بود
خدای عزیزم: چگونه می توانم از كاری كه برایم انجام دادی تشكر كنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا كرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم كه چه هدیه خوبی برایم فرستادی.
البته چهار دلار آن كم بود كه مطمئنم كارمندان بی شرف اداره پست آن را برداشته اند
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
چهار برادر، خانهشان را به قصد تحصیل ترک کردند و آدمهای موفقی شدند.
چند سال بعد گرد هم آمدند و در مورد هدایائی که برای مادر خود - که دور از آنها در شهر دیگری زندگی میکرد- فرستاده بودند صحبت کردند . اولی گفت: من خانه بزرگی برای مادرمان ساختم .
دومی گفت: من یک سالن سینمای یکصدهزار دلاری در خانه ساختم.
سومی گفت: من ماشین مرسدسی با راننده تهیه کردم که مادرم به سفر برود.
چهارمی گفت: همه شما میدانید که مادر، چهقدر خواندن کتاب مقدس را دوست داشت و میدانید که هیچوقت نمی تواند بخواند، چون چشمانش خوب نمیبیند. من راهبی را دیدم که به من گفت: یک طوطی هست که می تواند تمام کتاب مقدس را از حفظ بخواند. این طوطی با کمک بیست راهب و در طول دوازده سال، آن را یاد گرفته است.
من تعهد کردم برای این طوطی به مدت بیست سال، هر سال صد هزار دلار به کلیسا بپردازم. مادر فقط باید اسم فصل ها و آیه ها را بگوید تا طوطی از حفظ برایش بخواند. برادران دیگر تحت تاثیر قرار گرفتند پس از تعطیلات، مادر یادداشت تشکری فرستاد .
او نوشت: میلتون عزیز، خانه ای که برایم ساختی خیلی بزرگ است، من فقط در یک اطاق زندگی میکنم ولی مجبورم تمام خانه را تمیز کنم، به هر حال ممنونم.
مایک عزیز، تو برای من سینمای گرانقیمت با صدای دالبی ساختی که گنجایش پنجاه نفر دارد، ولی من همه دوستها و همچنین شنوائی ام را از دست دادم و تقریبا ً ناشنوا هستم. هیچوقت از آن استفاده نمیکنم، ولی از این کارت ممنونم.
ماروین عزیز: من خیلی پیرم که به سفر بروم، من در خانه میمانم، مغازه بقالیام را دارم، پس هیچوقت از مرسدس استفاده نمیکنم. ولی فکرت خوب بود ازت ممنونم.
ملوین عزیزترینم: تو تنها پسری هستی که با فکر کوچکت، با دادن آن هدیه، مرا خوشحال کردی .
کباب طوطی خیلی خوشمزه بود! ازت خیلی ممنونم
+
نوشته شده در
89/08/24ساعت 18:37  توسط صلاحی تفرشی
|


برای این عکسها دو ساعت ازکوه بالا رفتم و به این راحتی در اختیار شما گذاشتم حالشو ببرین
+
نوشته شده در
89/07/25ساعت 16:57  توسط صلاحی تفرشی
|
اگه سربزير و متفكر و توي خودش باشه، ميگن: افسردگي داره، روانيه، سيماش قاطيه!
اگه بگو و بخند و شاد و شنگول باشه، ميگن: جلفه، دلقكه، هجوه!
اگه چاق و اضافه وزن داشته باشه، ميگن: شكموئه، پرخوره، مال مفت تور كرده!
اگه لاغر و جمع و جور و ميزون باشه، ميگن: كنسه، نخوره، حمال وارثه!
اگه از حقش دفاع كنه و زير بار زور نره، ميگن: جنجاليه، با همه دعوا داره، خروس جنگيه!
اگه از حقش بگذره و گذشت كنه، ميگن: بي عرضه س، حيف نون و دست و پا چلفتيه!
اگه اهل تحقيقات و كتاب باشه، ميگن: اينو، واسه ما شده آقاي مطالعه!
اگه با عيالات متحده ش مشكلي نداشته باشه، ميگن: زن ذليله، زن نگرفته، شوهر كرده!
اگه مرد سالار و حرف، حرف خودش باشه، ميگن: انگار كلفت آورده!
اگه دست به جيبش خوب باشه و به مردم كمك كنه، ميگن: پول پارو ميكنه، اهل زد و بنده!
اگه اهل بريز و بپاش و ولخرجي نباشه، ميگن: پولهاشو انبار ميكنه، جون به عزرائيل نميده!
اگه زبون باز و متملق و چاخان باشه، ميگن: معاشرتيه، فوق العادس، دوست داشتنيه!
اگه راست و درست و بي كلك باشه، ميگن: هيچي نميشه، به درد لاي جرز ميخوره!
و بالاخره اگه هر روز یه چیزی تو سایت بنویسه نميگن مارو دوست داره به يادمون هست،ميگن :
بيکاره ، معلوم نيست کي کار ميکنه !!!!!!
+
نوشته شده در
89/07/10ساعت 10:55  توسط صلاحی تفرشی
|
-
بعد بگین همه چی تو این مملکت پولیه بفرما ورزش صبحگاهی رایگان مفت بدو حراجش کردن !
+
نوشته شده در
89/07/06ساعت 18:3  توسط صلاحی تفرشی
|
اگر کریستوفر کلمب ازدواج کرده بود٬ ممکن بود هیچگاه قاره آمریکا را کشف نکند٬چون بجای برنامه ریزی و تمرکز در مورد یک چنین سفر ماجراجویانه ای٬ باید وقتش را به جواب دادن به همسرش٬ در مورد سوالات زير می گذراند:
- کجا داری میری؟ - با کی داری می ری؟ - واسه چی می ری؟ - چطوری می ری؟ - کشف؟
-برای کشف چی می ری؟ - چرا فقط تو می ری؟ - تا تو برگردی من چیکار کنم؟!
- می تونم منم باهات بیام؟! -راستشو بگو توی کشتی زن هم دارین؟
- بده لیستو ببینم! - حالا کِی برمی گردی؟
- واسم چی میاری؟ - تو عمداً این برنامه رو بدون من ریختی٬ اینطور نیست؟!
- جواب منو بده؟ - منظورت از این نقشه چیه؟
- نکنه می خوای با کسی در بری؟
- چطور ازت خبر داشته باشم؟
- چه می دونم تا اونجا چه غلطی می کنی؟
- راستی گفتی توی کشتی زن هم دارین؟!
- من اصلا نمی فهمم این کشف درباره چیه؟
- مگه غیر از تو آدم پیدا نمی شه؟
- تو همیشه اینجوری رفتار می کنی!
- خودتو واسه خود شیرینی می ندازی جلو؟!
- من هنوز نمی فهمم٬ مگه چیز دیگه ایی هم برای کشف کردن مونده!
-چرا قلب شکسته ی منو کشف نمی کنی؟
- اصلاً من می خوام باهات بیام!
- فقط باید یه ماه صبر کنی تا مامانم اینا از مسافرت بیان!
- واسه چی؟؟ خوب دوست دارم اونا هم باهامون بیان!
- آخه مامانم اینا تا حالا جایی رو کشف نکردن!
- خفه خون بگیر!!!! تو به عنوان داماد وظیفته!
- راستی گفتی تو کشتی زن هم دارین؟
+
نوشته شده در
89/07/06ساعت 17:56  توسط صلاحی تفرشی
|